محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

273

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

انا النّبىّ لا كذب * انا ابن عبد المطَّلب . و اين بيتى شعر است . و چون پيغمبر عليه السّلام پياده شد ، خداى عزّ و جلّ فريشتگان را بفرستاد از آسمان ، و سهم و بيم به دل مشركان اندر افتاد و هزيمت شدند . و مسلمانان از لشكر دشمن بسيار بكشتند چنان كه يك تن بود كه بيست و سى و چهل تا پنجاه مشركان كشته بودند . و مالك بن عوف با قرابت خويش از هوازن و ثقيف ايستاده بود ، و پيش او اندر هفتاد تن را بكشتند . و رايت او پيش او اندر مردى داشت نام او ذو الخمار ، او را بكشتند و رايت بيفتاد . پس مالك مردى را ، نام او عثمان بن عبد الله ، گفت رايت برگير ، بر نگرفت ، و ديگران را همى گفت ، كس بر نگرفت . چون مالك ديد كه رايت كس همى بر نگيرد و سپاهش كشته شد و هزيمت گشتند ، او نيز هزيمت شد و با قوم خويش برفت و روى سوى طايف نهاد . و حصارى بود طايف را استوار ، آنجا اندر شد . و اهل طايف همه بنى ثقيف بودند و هوازن . پس مالك آن را به حصار گرفت و گفت هر كه از عرباند گو كنارهء باديه گيريد و به خانهء خويش باز شويد ، و هيچ قبيله و بنگاه را به حصار اندر راه نداد ، و با همه ثقيف و هوازن به حصار اندر شد . و مسلمانان از پس عرب همى شدند و هر كرا يافتند همى كشتند . و مردى بود نام او ربيعة بن رفيع السلمى ، دريد را اندر يافت بر اشترى نشسته و مردى مهار آن اشتر گرفته و همى كشيد . ربيعه فراز رسيد و آن مرد را كه مهار اشتر همى كشيد بكشت ، و اشتر را بخوابانيد و دريد را شمشيرى بزد بر گردن ، و پوست دريد همچون زره بود . از گردن او لختى ببريد . دريد گفت : مرا بخواهى كشتن ؟ گفت : آرى . گفتا : تو كيستى ، گفتا : ربيعة بن رفيع . دريد او را بشناخت . گفت : چون مرا كشته باشى ، مادرت را كش كه من آنم كه مادر ترا و مادر مادر ترا ، هر دو را از اسيرى رهانيده ام . ربيعه ديگر باره شمشيرى بزد ، نبريد . دريد گفتا : شمشير من برگير كه بر بالاى اشتر آويخته است و مرا بدان بزن . چون شمشير زنى بر جايى مزن كه پوست آويخته بود از گردن يا استخوان ، بر جايى زن كه گوشت بود تا