محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
274
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
زودتر برد . ربيعه شمشير بركشيد و او را بكشت و سرش سوى پيغمبر آورد . پيغمبر چون دانست كه سپاه هزيمت شد ، مسلمانان را به طلب هزيمتيان بفرستاد و به گرد كردن غنيمتها و چهار پايان و زنان و كودكان ايشان ، كه همه پراگنده بودند و بعضى كشته شده . پس پيغمبر عليه السّلام سپاه بيرون كرد مقدار هزار و پانصد مرد كم و بيش ، و بر هر گروهى يكى امير كرد و ايشان را بفرمود كه بر پى ايشان رويد و سه روزه راه بپراگنيد اندر بيابانها ، و هر چه از دشمن بيابيد بكشيد ، و زنان و كودكان و چهارپايان را گرد كنيد . پس اين مردمان به بيابانها اندر بپراگندند . روز چهارم هر چه به لشكر دشمن اندر چهارپاى بود از گاو و گوسپند چندان گرد آورده بودند كه عددشان خداى دانست . و شش هزار زن و كودك گرد كردند و همه را بياوردند و بنى سعد بن بكر ، آن قبيله كه پيغمبر از ايشان شير خورده بود ، بياورده بودند . و زنان و كودكان را آورده بودند . و پيغمبر را عليه السّلام خواهرى بود شير خورده نام او شيماء بنت الحارث بن عبد الله بن عبد العزّى . و حارث شوى حليمه بود و اين شيماء دختر او بود . و مادر شيماء مرده بود و پدرش همچنين . و شويى بود او را از بنى سعد و به حرب آمده بود و كشته شده ، و شيماء اندر ميان زنان اسير كرده بود . پس شيماء را بياوردند . چون پيش پيغمبر عليه السّلام بيستاد به ميان زنان اندر ، پيغمبر او را نشناخت كه پنجاه سال بود تا او را نديده بود و او پير شده بود . پس شيماء پيش پيغمبر شد و گفتا من دختر حليمه ام خواهر تو ، و بسيار نشان بداد . پيغمبر عليه السّلام او را بشناخت و آب از چشم فرود آورد و ردا از گردن باز كرد و بر زمين بيفگند و او را دست بگرفت و بر آنجا بنشاند . ديگر روز او را گفتا چه خواهى ، با من باشى يا به حىّ خويش باز شوى . گفت : باز حىّ خويش شوم . پيغمبر عليه السّلام از آن غنيمت او را كنيزكى و غلامى داد و اشتر و گوسپند داد و به حىّ خويش باز فرستاد . پس همه غنيمت گرد كردند و بردگان و خواسته تا قسمت كند . پس خبر آمدش كه مالك بن عوف به حصار اندر شد و همه هوازن و ثقيف بر وى گرد آمدند . پيغمبر عليه السّلام با همه سپاه برگرفت از حنين و روى به طايف نهاد ، و آن