محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
272
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
به كتب مغازى اندر چنين است كه اين سخن بو سفيان گفت . پس صفوان بن اميّه آن كس را كه اين گفت ، گفتا : خاموش كه دهن و دندانت شكسته باد كه ما امروز اينجا ايستاده ايم تا هر كرا ظفر بود بر ما مهتر گردد ، و اگر محمّد باشد بهتر بود كه او از قريش است و مهترزاده است نه چون مالك بن عوف است از هوازن كه همى گوسپندان را شبانى كند ، امروز همى خويشتن سالار عرب سازد و فردا ملك تهامه ، و باديه و مكّه بگيرد . پس چون پيغمبر عليه السّلام ديد كه دشمن غلبه گرفت و كار تنگ بر ايستاد چنان كه خداى عزّ و جلّ گفت : * ( وَضاقَتْ عَلَيْكُمُ الأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ . 9 : 25 ) * پس پيغمبر عبّاس را گفت : يا عم ، روز احد همچنين سپاه از من بپراگند و به آواز تو گرد آمدند ، امروز همچنان آواز كن . عبّاس به لشكرگاه اندر به آواز بلند بانگ كرد و گفت : يا انصار ، خداى عزّ و جلّ و آن پيغمبرش ، يا آن كسان كه با پيغمبر بيعت كرديد آن شب به عقبه و روز حديبيه زير آن درخت ، اينك پيغمبر عليه السّلام ، و شما را همى خواند ، و هر كه را از مهاجريان هزيمت شده بودند ، روى به مكّه نهاده بودند ، و هر كه از انصار به هزيمت شده بودند همچنان اندر آن دشت حنين پنهان بودند از پس تلها و ريگها و شيبها و فرازها ، كه ايشان را تا مدينه راه دور بود و نتوانستند به راه مكّه رفتن . چون آواز عبّاس بشنيدند همه بانگ كردند و از زير تلها و ريگها و فرازها لبيك لبيك ، و يكان يكان بيرون همى آمدند تا سيصد تن پيش پيغمبر عليه السّلام گرد آمدند . و بجمله حمله كردند بر آن مشركان وز يكسوى لشكر بشكستند و باز آمدند و پيش پيغمبر عليه السّلام بايستادند . و ياران ديگر از هر سوى همى آمدند و افزون همى شدند . باز ديگر جمله حمله كردند و قلب بشكستند و دشمن هزيمت شد و پشت بدادند . و مسلمانان شمشير اندر نهادند و زنان و فرزندان ايشان را اسير كردند . و ايشان چهار پايان و خواسته همه آنجا دست باز داشتند و هزيمت شدند ، و پيغمبر عليه السّلام از استر فرود آمد و شمشير ذو الفقار [ 210 b ] بكشيد . و هرگز او به هيچ جاى فراز حرب نشده بود مگر بدين حرب حنين . و با شمشير پيش دشمن اندر شد و سپاه از پس ، او همى گفت :