محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

263

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

چه كرديد . گفتند يا رسول الله ، عبد الله بن سعد بن ابى سرح به خانهء عثمان پنهان شده است . پس عثمان [ او را ] پيش پيغمبر آورد و از گناه عفو كردن خواست . و سعد عباده با انصار بر سر پيغمبر ايستاده بودند با شمشيرها . [ پيغامبر ] چون سعد را بديد سر فرود افگند . پس عثمان را اجابت كرد . و عبد الله بن سعد مسلمان شد . چون عثمان باز گشت و او را باز برد ، پيغمبر سعد عباده را گفت كسى نبود كه سر اين منافق برداشتى ، و من چندين از بهر آن خاموش بودم تا مگر كسى [ اين ] بكند . سعد گفت : يا رسول الله ، به چشم ببايست نمودن . پيغمبر عليه السّلام گفت : اگر به چشم نمودمى عثمان بيازردى . و عبد الله بن خطل را بيافتند هم آن روز نخستين ، و از ياران پيغمبر يكى بود او را ابو البرزه گفتندى ، او را بكشت . و مقيس بن صبابه هم از قوم او مردى او را بكشت ، نام اين مرد نميلة بن عبد الله . و صفوان بن اميّه بگريخت و به جدّه شد و همى خواست كه به دريا اندر نشيند و به يمن شود . پس دوستى از آن او از مسلمانان نام او عمير بن وهب پيغمبر را خواهش كرد و گفت : صفوان خويشتن را از بيم توبه دريا اندر فگند و بكشد ، او را زينهار ده . پيغمبر او را زينهار داد . مرد گفت مرا علامتى ده تا بشوم و علامت سوى او برم تا ايمن شود و بيايد . و صفوان پسر عمّهء پيغمبر بود . مادرش امّ هانى بود دختر عبد المطَّلب . پيغمبر عليه السّلام آن عمامهء سياه كه اندر مكّه آمد و به سر بر نهاده بود او را داد تا او پيش صفوان شود و او را ايمن كند . اين مرد آن عمامه بياورد . و صفوان به جدّه شده بود . او را اندر يافت بر لب دريا و خواست كه اندر دريا نشيند . او را گفتا ترا بشارت باد كه ترا پيغمبر زينهار داد ، و اينك علامت زينهار ، و عمامهء او به تو آوردم تا ايمن باشى . صفوان گفت : ترسم كه با من غدر كند و مرا بكشد . آن مرد گفت : او هرگز با كس غدر نكند ، و غدر به دين او اندر نيست و حرام است ، و او فاضلتر از همه خلق است و رحيم است و راستگوى ، و پسر خال تو است و عزّ او عزّ تو است و ملك او ملك تو است ، از عزّ و فخر خويش كجا گريزى . صفوان باز آمد و پيش پيغمبر رفت ، و پيغمبر عليه السّلام او را زينهار داد و مسلمانى بر وى عرضه كرد . او