محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

258

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

سخن مردمان را بگوى كه هر كه به سراى تو اندر آيد ايمن است ، تا مردمان مهترى تو بدانند . پس پيغمبر عليه السّلام لشكر بر گرفت و عبّاس را گفتا بو سفيان را بر رهگذر لشكر به پاى كن به جايگاهى تنگ تا اين لشكر بر او بگذرد تا چون باز مكّه شود اهل مكّه را بگويد كه لشكر بسيار است ، تا ايشان حرب نكنند . پس عبّاس بو سفيان را بر سر راه برد به جايگاهى تنگ تا لشكر پيغمبر بر او بگذشت . و پيغمبر لشكر را گروه گروه بر بو سفيان همى گذاشت بر اسبان نيك با سلاح ، تمام ، و هر گروهى كه بگذشتى بو سفيان عبّاس را پرسيدى كه اين كيست . عبّاس گفتى اين از فلان قبيله است : از بنى غفار است ، از بنى سليم است ، از بنى جهينه ، از فلان از فلان تا پنج هزار مرد بگذشت . آن گاه پيغمبر عليه السّلام آمد با پنجهزار مرد ، يك خيل از مهاجريان و انصاريان همه خودها بر سر نهاده و جوشنها پوشيده كه از ايشان جز چشمها چيزى پديد نبود چون كوه آهن ، و آن خيل را قبّة الخضرا خواندندى كه از آهن از دور سبز نمودى . پس بو سفيان چون ايشان بر گذشتند متحيّر شد و سهم و هول اندر دلش افتاد . عبّاس را گفتا : اين ملك برادرزادهء تو بزرگ شد . عبّاس گفتا : ويلك اين نه ملك است كه اين پيغمبر است . پس بو سفيان برفت و به مكّه شد و خلق بر او گرد آمدند . گفت : محمّد آمد با سپاهى كه هيچ كس را با آن طاقت نيست . گفتند پس ما چگونه كنيم ؟ گفت : هر كه به سراى من اندر شود ايمن است . گفتند به سراى تو چند تواند آمدن . پس قريش از پيغمبر عليه السّلام سخت بترسيدند كه او حرب كند و ايشان را همه بكشد . و پيغمبر همى انديشيد كه مكيّان حرب كنند . و آن روز كه اندر مكّه خواست شدن ترسيد كه مكّيان چه كردند . گفتند مكيّان همه سپاهان را بيرون كردند و گرد آمدند با سلاح ، و مردمان معروف همچنين ، و بدانجا كه عرفات است راندند و همه به مكّه اندر بنشستند به دكانها و بر در سراها با سلاح ، و بنى بكر را و آن سپاهان را گفتند اگر محمّد با ما حرب نكند حرب نكنيم ، و اگر حرب كند حرب كنيم ، و شما همچنين به مكّه اندر آييد .