محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
257
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
هند زنى بود كه اندر جاهليت زنا كردى و هميشه يك و دو تن تا ده تن از قريش داشتى كه با ايشان زنا كردى . پس عبّاس بو سفيان را گفت : امشب عمر به طلايه است و اگر به دست او افتى بى زنهار ترا بكشد . بو سفيان از پس عبّاس بر نشست و عبّاس استر براند . چون به آتش عمر رسيدند ، عمر بو سفيان را ديد او را گفت : اى دشمن خداى ، الحمد للَّه كه خداى ترا به دست مسلمانان اسير كرد بى زينهار . و چنان دانست كه عبّاس او را اسير كرده است . عبّاس گفتا : يا عمر ، بى زينهار نيست و من او را زينهار داده ام . عمر را اندوه آمد و گفت : يا عبّاس ، تو عمّ پيغمبرى ، ترا به خداى نه نيكو باشد كه دشمن خداى را زينهار دهى و بر استر پيغمبر نشانى . پس عمر بشتافت كه پيغمبر را آگاه كند . و عبّاس استر براند و هر دو با هم به خيمهء پيغمبر رسيدند به يك جاى . عبّاس فرود آمد و بو سفيان را بر در خيمه به پاى كرد و با عمر پيش پيغمبر شد . عمر گفتا : يا رسول الله ، اينك بو سفيان ، و خداى عزّ و جلّ او را گرفتار كرد بى زينهار . مرا دستور ده تا بكشمش . عبّاس گفتا : يا رسول الله ، من او را زينهار داده ام . پيغمبر را سخت گران آمد آن سخن عبّاس . پس عمر فراز آمد كه در گوش پيغمبر چيزى گويد . عبّاس سر پيغمبر اندر كنار گرفت و عمر را گفت : ما امشب با وى هيچ راز نگوييم . عمر گفت : نه نيكو همى كنى كه دشمن خداى و آن پيغمبر را همى زينهار دهى بىفرمان پيغمبر . عبّاس گفت : اگر اين مرد از قوم تو بودى از بنى عدّى چندين شتاب نكردى به كشتن ، و ليكن از آنكه از بنى عبد مناف است چندين شتاب و نيرو همى كنى . پيغمبر ترسيد كه ميان عبّاس و عمر جنگ خيزد ، عبّاس را گفتا ما نيز زينهار دهيم او را ، تو او را امشب نگاه دار تا فردا پيش من آرى ، پس عبّاس و عمر هر دو باز گشتند . چون ديگر روز بود عبّاس مر بو سفيان را پيش پيغمبر آورد تا مسلمان شد ، و او را به مكّه باز گردانيد . پس عبّاس پيغمبر را گفت : يا رسول الله ، تو دانى كه بو سفيان به مكّه اندر مهتر است ، او را كرامتى ببايد كردن كه او آنجا مهترى نمايد . [ 207 b ] پيغمبر گفت : هر كه به سراى بو سفيان اندر شود ايمن است . عبّاس اين سخن بو سفيان را بگفت و گفت : به مكّه شو و اين