محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

256

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

عبّاس از روز بدر باز كه مسلمان شد به مدينه بود و با پيغمبر عليه السّلام به حديبيه بود ، و باز به عمرة القضا با پيغمبر بود به مكّه ، و باز به لشكر فتح با پيغمبر بود . پس قريش دانستند كه پيغمبر را عليه السّلام اندوه آمده است از آن عهد شكستن ، و همى ترسيدند كه با ايشان حرب كند . و خبر همى جستند كه از مدينه خبر آيد كه او همى چه كند . و پيغمبر راه بگرفته بود و كس راه نيافت و خبر نيارست بردن . و قريش تنگ دل شدند و گفتند ما را جاسوسى ببايد فرستادن تا خبر محمّد بيارد . مهتران خزاعه گفتند بديل بن ورقا بايد . پس بو سفيان بن حرب و بديل بن ورقا هر دو به جاسوسى از مكّه بيرون آمدند و به عسفان آمدند ، بدين منزل كه پيغمبر فرود آمده بود ، و به شب آنجا رسيدند . از دور آتشها ديدند از لشكر بر مقدار يك بانگ رفتن . هر دو بيستادند . گفتند اين كيست كه اينجا فرود آمده است . بديل گفتا مردمان باشند از عرب . بو سفيان گفت : عرب چندين نباشد ، و اين لشكرى است ، و محمّد را چندين لشكر نباشد ، ندانم كه اينان كيستند . و عبّاس بن عبد المطَّلب بر استر پيغمبر نشسته بود ، و پيغمبر را عليه السّلام استرى بود زينى آن را شهبا خواندندى و بيضا نيز خواندندى . و عبّاس بر آن بر نشسته بود و از لشكرگاه بيرون شده ، و به تاريكى اندر گرداگرد لشكر همى گشت و آتشها را همى نگريست . و عمر بن الخطَّاب آن شب طلايه داشت . از لشكرگاه بيرون آمده بود با ياران و آتش كرده بودند . چون عباس بر او بگذشت به تاريكى ، عمر گفت بنگريد تا آن كيست . گفتند عمّ پيغمبر است بر استر او نشسته است . عبّاس از او بگذشت و به تاريكى همى شد . آواز بو سفيان شنيد كه با يارش سخن همى گفت . و ميان عبّاس و بو سفيان دوستى بود . چون آوازش بشنيد بشناخت . آواز كرد . پس هر دو به يك ديگر فراز رسيدند و يك ديگر را بپرسيدند و به كنار گرفتند . عبّاس گفت : به چه كار آمدى ؟ گفتا : به خبر جستن . گفت : اينك پيغمبر عليه السّلام با ده هزار سوار . پس عبّاس بو سفيان را گفتا از پس اين استر من برنشين تا ترا سوى پيغمبر برم و از او زينهار خواهم كه اگر بى زنهار عمر ترا بگيرد بكشد . و ميان بو سفيان و عمر عداوت ديرينه بود از بهر هند زن بو سفيان ، كه