محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
239
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
مردمان را گفت : چون نماز از ياد باز كنيد بدان وقت كه يادتان آمد باز كنيد كه خداى عزّ و جلّ همى گويد * ( وَأَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي . 20 : 14 ) * و چون پيغمبر عليه السّلام از خيبر باز آمد مردى از بازرگانان عرب از بنى سليم نام او حجّاج بن علاط السلمى بيامد و مسلمان شد . و او را به مكّه ستد و داد بود و بر بازرگانان درم بودش بسيار . چون مسلمان شد ترسيد كه آن درم او مردمان مكّه بازگيرند . پس از پيغمبر دستورى خواست و گفتا به مكّه شوم و آن درم را تقاضا كنم . پيغمبر [ 204 a ] دستورى دادش . گفتا : يا رسول الله ، اگر چيزى بگويم اندر نقصان دين تو تا آن درم بستانم مرا بحل كنى . پيغمبر گفتا كردم . پس برخاست و سوى مكّه شد به جمازه ، و خلق بر او گرد آمدند و گفتند چه خبر دارى [ از ] محمّد و كار او با اهل خيبر به كجا رسيد . گفتا مردم خيبر سپاهش را بكشتند و محمّد را اسير كردند و خواستند كه بكشندش . پس گفتند ما او را به مكّه فرستيم تا مكيّان او را بكشند ، و اينك از پس من همى آرندش . و شما دانيد كه من مردى بازرگانم و مرا بر اين بازرگانان درم است بسيار ، بدان آمدم تا آن درم مرا زود بدهيد تا باز خيبر شوم ، و از آن غنيمتها كه ايشان از محمّد يافته اند چيزى بخرم . مهتران مكّه بيستادند و آن درم را سه روز بستدند و گرد كردند و به دو دادند و او برفت . و از پس سه روز خبر آمد كه پيغمبر خيبر بگشاد . ايشان دانستند كه او حيلت كرد تا درم بستد . و محمّد بن جرير چنين گويد كه چون حجّاج اين سخن بگفت مردمان بنى هاشم بشنيدند ، تافته شدند . و عبّاس عبد المطَّلب پيش او آمد پنهان و او را بپرسيد . و او عبّاس را پنهان بگفت كه غلبه پيغمبر را است و من اين حيلت همى كنم تا درم خويش بستانم . و اين حديث درست نيست ، زيرا كه آن روز عباس به مدينه بود نه به مكّه ، و عبّاس روز بدر مسلمان شده بود و با پيغمبر به مدينه بود و مردمان خيبر هم آنجا بودند . پس پيغمبر عليه السّلام از آن خرمابنان كه آن مردمان همى ورزيدند بهاى آن نيمى از ايشان مىستد به همه ايّام خويش . و بو بكر همچنان مىستد . و چون عمر بن