محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
240
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
الخطَّاب بنشست گفت : پيغمبر عليه السّلام چنين گفت كه به زمين عرب اندر دو دين گرد نيايد . پس عمر هر چه اندر جزيرهء عرب جهودان بودند همه را بيرون كرد ، و جهودان خيبر را گفت : هر كجا خواهيد شويد . ايشان سوى على آمدند و آن عهدنامهء پيغمبر بياوردند و على را گفتند اين نه خط تو است و نه تو گواهى بدين صلح كه محمّد ما را كرد و ما را اينجا قرار كرد . اكنون عمر ما را از اينجا همى بيرون كند . على مر عمر را اندر اين شفاعت كرد . عمر گفت : پيغمبر چنين گفت كه من شما را قرار دهم تا خداى عزّ و جلّ خواهد . اكنون ايشان را از رفتن چاره نيست ، و ايشان را از خيبر براند . و از آن است كه جهودان مر على را دوست دارند و عمر را ندارند . پس پيغمبر عليه السّلام به ماه صفر از خيبر باز آمد ، و تا ذو القعده به مدينه بود . و بدين ميانه اندر رسولان كه رفته بودند باز آمدند . و هر چه جواب داده بودند بگفتند . و هديه مقوقس بدين سال اندر آورده بودند . و بدين ماه صفر اندر تا ذو القعده پيغمبر عليه السّلام چهار لشكر بفرستاد به شبيخون بر عرب . هر كجا گفتند كه ايشان گرد آمدند ، او لشكر را بفرستادى و كس را نيافتندى و با كس حرب نبودشان . و بدين سال اندر بود كه پيغمبر عليه السّلام منبر كرد خويشتن را و بر او بر شد و مردمان را خطبه كرد . و پيش از آن ستونى بودى كه پشت بدان ستون باز نهادى . و چون ذو القعده ببود از اين سال هفتم پيغمبر عليه السّلام به مكّه شد كه آن عمره كه باز نكرده بود و از حديبيه باز گشته ، و با مردمان مكّه صلح كرده تا آن را امسال قضا كند ، چنان كه اندر صلح نامه نبشته بود ، و ايشان شرط كرده بودند كه ما از مكّه بيرون شويم سه روز و مكّه ترا خالى كنيم ، و همچنان كردند ، و اين عمرة القضا خوانند .