محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

221

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

آب بر روى باز كند ، اين مردمان آن بربايند ، و جز آن دين وى نشناسند و جان پيش او فدى كرده اند پس اين چنين كسها يك تن هزار تن بوند ، و من شما را جز مداراى وى نبينم . و او چنين همى گويد كه مرا با عرب دست باز داريد و جنگ مكنيد با من . مردمان را اين سخن به دل خوش آمد . و چنين گويند كه پيغمبر عليه السّلام بسيار مدارا بكرد با مكيّان ، و ايشان بىادبى همى كردند . پس پيغمبر عمر بن الخطَّاب را بخواند و گفت : يا عمر ، اين مردمان قريش ايمن ببودند كه ما با ايشان [ 201 a ] حرب نخواهيم كردن . اندر شو و ايشان را بترسان . عمر گفت : يا رسول الله ، تو دانى كه ميان من و بو سفيان كينهء كودكى است ، و گروه من اندر مكّه اندكىاند و ليكن عثمان را بفرست كه او را با بو سفيان دوستى است ، و گروهش بسيارند . پيغمبر عثمان را بخواند و گفت : ترا ببايد شدن و قريش را به گفتن كه ما به زيارت خانهء خداى آمده ايم نه به حرب . عثمان بپذيرفت و گفت : سپاس دارم ، و به مكّه اندر شد و بو سفيان را بديد و همه قريش را به مزگت آورد ، و هر چه پيغمبر او را گفته بود ايشان را بگفت . قريش گفتند يا عثمان ، برخيز و خانه را زيارت كن كه ما محمّد را هرگز بدين خانه اندر نهليم . عثمان گفت : من بى پيغمبر خداى زيارت نكنم . گفتند تو اكنون از [ اينجا ] برون نتوانى شدن ، اينجا بباش كه ما را پيران نماندند ، اگر خواهى بر دين ما باش و اگر خواهى بر دين محمّد . عثمان گفت : مرا چاره نيست به نزديك پيغمبر باز رفتن . و خبر آمد به پيغمبر كه عثمان را بكشتند قريشيان . پيغمبر بر پاى خاست و گفت : اكنون بر ما واجب شد حرب كردن . ياران به طوع و رغبت پيغمبر را بيعت كردند بنوى ، و خداى عزّ و جلّ آيت فرستاد و گفت : * ( لَقَدْ صَدَقَ الله رَسُولَه الرُّؤْيا بِالْحَقِّ 48 : 27 ) * ، * ( لَقَدْ رَضِيَ الله عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ . 48 : 18 ) * گفت خداى از ايشان خشنود شد كه پيغمبر را بيعت كردند به دلى خوش . پس چون عثمان باز آمد و پيغمبر او را بديد تكبير كرد و گفت : الله اكبر ، و آن روز حرب باز افگند . پس ديگر روز قريش سهيل بن عمرو را و حويطب بن عبد العزّى را بفرستادند تا صلح