محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

222

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

كنند بر آنكه پيغمبر عليه السّلام باز گردد آن سال و به مكه اندر نشود تا عرب نگويند كه محمد مكيّان را قهر كرد و به ستم به مكّه اندر شد . و سال ديگر هم اين وقت مكّه را بپردازند و زنان و كودكان و بنه برگيرند و اندر كوهها شوند و مكّه خالى كنند تا او با ياران به مكّه اندر آيد بى سلاح ، و سه روز طواف كنند و باز گردند ، و با ايشان حرب نكنند ده سال و كس را از دشمنان يارى ندهند نه به مرد و نه به سلاح . و اگر بدين ده سال اندر يكى از مكّه به مدينه آيد و مسلمان شود ، ايشان او را نپذيرند و باز مكّه فرستند ، و اگر از مدينه كسى به مكّه آيد و دين محمّد دست باز دارد ، ايشان همچنين او را به دست باز دهند . و اين هر دو بيامدند و پيغمبر را خبر دادند بدين صلح ، و اين شرطها بگفتند . پيغمبر اجابت كرد . و ياران را اندوه آمد و گفتند اگر اين صلح خواستند كردن بيعت چرا بايست كه ما پيش او جانها فدا كرده ايم ، و اين ذلّ چه بايست بر خويشتن گرفتن . پس عمر رضى الله عنه سوى بو بكر شد و گفت : من دانم كه پيغمبر رسول خداى است و حفّت و طاعت او بر ما واجب است و ليكن ندانم كه چرا اين چندين ذلّ از اين مشركان به خويشتن فراز پذيرد . بو بكر گفتا : يا با حفص ، ما را جز از فرمانبردارى كارى نيست و هر چه او بگويد چنان بايد كردن . پس پيغمبر بفرمود تا تنى چند از مهتران قريش بيرون آيند تا اين صلح در پيش ايشان بود . و چون مهتران بيامدند و مهاجر و انصار بنشستند آن گاه علىّ بن ابى طالب را گفت : صلح نامه بنويس بر اين شرط كه همى گوييم . على بنوشت : * ( بسم الله الرّحمن الرّحيم . ) * سهيل دست على بگرفت و گفت : اين اندر اينجا منويس كه ما رحمن و رحيم را ندانيم ، اندر اين صلح نامه آن نويس كه ما نويسيم . و چون على بنوشت محمّد رسول الله ، سهيل دست على بگرفت گفت : يا على ، ما او را به پيغمبرى نشناسيم ، و اگر دانستمانى كه پيغمبر است او را از خانه بازنداشتيمى ، تو اندر نامه اين نويس : محمّد بن عبد الله . على گفت : يا رسول الله ، من هرگز اين ننويسم و نام تو از پيغمبرى نيفكنم . گفت : يا على ، آن بر زن كه من هم رسول خدايم و هم پسر عبد الله . على سوگند خورد كه من نام تو پاك نكنم . پيغمبر قلم از دست او بستد و