محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
220
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
محمّد سخنهاى نيكو همى گويد . عروة بن مسعود الثقفى گفت : مردمان چه خواهيد ، نيكو مىگويد چه خواهيد ديگر . قريش گفتند ما را ببايد رفتن و اين بشنيد . و اين عروة بن مسعود الثّقفى مردى بود مهتر مكّه و طايف ، چون بيامد ، پيغمبر را ديد نشسته و ياران پيش او به زانو آمده . و مغيرة بن شعبه پيش او بر شمشير تكيه زده . چون آن ديد سهم به دلش اندر آمد . پس گفت : يا محمّد ، تا كى با قريش حرب كنى ، هرگز نگفته اند كه هيچ ملك و مهتر با قوم خويش چندين بكوشيدند كه تو ، و قوم خويش را هلاك كردند ، و چون تو قوم خويش را هلاك كرده باشى از اين بيگانگان چه نيكويى بينى كه ايشان آخر ترا به دست باز دهند و از تو برگردند . بو بكر او را گفت : زبانت بريده باد و پيش خدايت افگنده ، و بدان لات را خواست ، آن بت كه ايشان او را پرستيدندى . پس عمر برخاست و مشتى اندر پهلوى او زد و مردمان خواستند كه بكشندش ، و دشنام دادندش و گفتند اى سگ ، ما او را دست باز داريم ؟ ! و چون شما او را دست باز دارند كه او را دروغزن گفتيد ، و ما هر كه با او حرب كند حرب كنيم و جانها بدهيم . عروه خواست كه به دست حديث كند ، مغيره شمشير بركشيد و خواست كه دستش بيفگند ، گفت : تو كه باشى كه پيش پيغمبر خداى به دست سخن گويى . و اين عروه مردى بود ملكان جهان ديده ، او را از آن عجب آمد كه ايشان پيغمبر را چنان تواضع همى كردند . پس پيغمبر عليه السّلام گفت : مرا با عرب دست باز داريد كه مرا بر ايشان ظفر بود و مراد بيابم و زشتى كرده نباشيد . عروه باز آمد و گفت : اى مردمان ، دانيد كه من ملكان جهان را ديده ام از حبشه و روم و پارس ، و هرگز شما را دروغ نگفتم و خيانت نكردم . گفتند دانيم چنين است . گفت : بدانيد كه من هرگز هيچ ملك را نديدم كه او را چندان سهم بود كه محمّد را اندر ميان [ قوم ] خويش . اين سپاه را ديدم پيش او اندر نشسته و ايستاده ، مهتران قريش و مهتران عرب و كس را يارا نبود كه پيش او به يك ديگر نگريدندى و سخن گفتندى مگر همه خاموش بودند تا او چه گويد . و اين مردمان همه گواهى دهند كه او از بر خداى آمده است و جز آن خداى را ندانند ، و اگر او خيو از دهن بيفگند يا