محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

217

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

شد ، صفوان را هجا كرد . صفوان چون حسّان را ديد شمشيرى بزدش گفت : من نه شاعرم كه ترا جواب توانم گفتن ، جواب من شمشير است . و ثابت بن قيس چون آن ديد صفوان را بگرفت و دستهاش ببست و به محلَّت خويش برد و گفت : اگر حسّان بميرد من ترا بكشم . عبد الله بن رواحه او را بديد گفتا : يا ثابت ، صفوان را چرا بسته اى ؟ گفت : از ايرا كه حسّان را شمشيرى بزد سخت و همانا كه بميرد . گفت : نخست بشو و پيغمبر را آگاه كن و بى فرمان او كار مكن . ثابت حسّان را و صفوان را پيش پيغمبر آورد ، و بر صفوان دعوى كرد و از وى قصاص خواست . پيغمبر عليه السّلام صفوان را گفتا : چرا چنين كردى ؟ صفوان گفت : يا رسول الله ، دانى كه بر من چه دروغ گفته است چون روى او بديدم ، شمشيرى با من بود ، خويشتن را نتوانستم داشتن . پيغمبر حسّان را گفت : با وى نيكويى كن . حسّان گفت : يا رسول الله ، اين قصاص ترا بخشيدم ، و باز گشت . و پيغمبر را يك خرماستان بود بر در مدينه ، و آن خرماستان مردى بود كه او را ابو طلحه گفتندى و پيغمبر را عليه السّلام وصيّت كرده بود و به دست او اندر بود و غله اش او بر گرفتى . چون حسّان آن قصاص ببخشيد ، پيغمبر آن حايط حسّان را داد . و از پس آن پيغمبر را عليه السّلام از مقوقس ملك مصر هديه ها آوردند ، اندر آن ميانه كنيزكى بود نيكو روى نام او شيرين ، پيغمبر آن كنيزك حسّان را بخشيد ، و مسطح بن اثاثه را بو بكر اجرا باز گرفته بود و گفتا : چندين گاه من او را همى پروردم ، او فرزند مرا سخن زشت گفت : خداى عزّ و جلّ در شأن او آيت فرستاد و گفت : قوله تعالى ، * ( وَلا يَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَالسَّعَةِ أَنْ يُؤْتُوا أُولِي الْقُرْبى وَالْمَساكِينَ وَالْمُهاجِرِينَ في سَبِيلِ الله وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ الله لَكُمْ وَالله غَفُورٌ رَحِيمٌ . 24 : 22 ) * پس بو بكر آن اجرا باز مسطح داد . و اين به ماه رمضان و شوال اندر بود به سال ششم از هجرت ، و چون ذو القعده اندر آمد ، پيغمبر با ياران به مكّه شد ، و مكيّان او را اندر مكّه نگذاشتند .