محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

211

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بگويد و عبد الله را بكشد . هم اندر وقت فرمود تا باز گردند ، و آن روز و آن شب همى رفت تا عبد الله را نكشند . و مردمان به دمدمه افتادند و گفتند پيغمبر بىوقت بر گرفت و چندين برفت . چون خبر به عبد الله رسيد ، برخاست و مردمان را گرد كرد و به نزديك پيغمبر آورد و سوگند خورد كه من اين سخن نگفتم تا دل پيغمبر خوش كرد . و چنين گفتند كه يكى از اصحابان پيغمبر را پرسيد كه چرا چنين به شتاب برفتى از اين منزل و تافته شدى ؟ گفت نبينى كه عبد الله چنين و چنين گفت . گفت : يا رسول الله ، عبد الله را معذور دار كه پيش آمدن تو مردمان مدينه گرد آمدند و گفتند عبد الله را ملك كنيم و تاج زرين بر سر او نهيم ، چون تو بيامدى آن تاج به زرگر بماند و به عبد الله نرسيد . پس مردمان زيد را ملامت كردند و عمش را ، و گفتند زيد كودك است و اين كه گفت به نادانى گفت تا پيغمبر بشنيد و دلش مشغول شد . پس از آن زيد خداى را دعا كرد گفت از ميان من و عبد الله هر كه دروغزن است او را رسوا كن . پس خداى عزّ و جلّ آيت فرستاد و گفت : * ( إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ الله 63 : 1 ) * ، تا آخر سوره . و زيد را و عمّش را بستود و عبد الله را دروغزن كرد چنان كه همى گويد : * ( اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ الله إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ . 63 : 2 ) * پس چون سورت فرود آمد ، پيغمبر بر ياران خواند تا گواهى دادند بر دروغزنى عبد الله ، و زيد ارقم را پيش خواند و بنواخت و گفت راست گفتى ، و گوشهاى او را به دست بگرفت و گفت : اين گوشها آن است كه خداى را [ 199 a ] و پيغمبر را وفا كرد و هر چه شنيده بود راست بگفت ، و خبر اندر مدينه افتاد كه پيغمبر عبد الله را بخواهد كشتن كه او منافق است . و عبد الله را پسرى بود هم عبد الله نام . پيش پيغمبر آمد و گفت : يا رسول الله ، اگر تو پدرم را بخواهى كشتن بفرماى تا منش بكشم كه اگر كس ديگر بكشدش ، من آن كس را بكشم ، و آنگاه از مسلمانى بيرون باشم . پيغمبر اين پسر را گفت من او را به تو بخشيدم و نكشم . آنگاه عمر را گفت : اگر ما عبد الله را بر سر آن چاه بكشتمانى ، امروز ما را شرم بودى از اين مردمان . عمر گفت : همچنين است .