محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

210

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بنشاند و طعام دادش . چون روز ديگر ببود سلمه را از پس اشتر خويش برگرفت تا به مدينه باز آمد . خبر غزو بنى المصطلق پس پيغمبر را عليه السّلام خبر آمد كه گروهى از عرب بر سر چاه آب گرد آمدند و انتظار ديگران مىكنند و به مدينه خواهند آمدن . پيغمبر پيش از آنكه بسيار شدند ، بديشان رسيد و سه روز با ايشان حرب كرد ، و هفت روز آنجا بود و از پس هفت روز با غنيمت بسيار به مدينه باز آمد . پس يك روز مردى را از مهاجر و انصار جنگ افتاد و بانگ برخاست از بهر آب ، و ميان ايشان كار به شمشير رسيد . و عبد الله بن ابىّ به يارى انصارى آمد و گفت : سزاواريد شما بدانكه اين مهاجريان را فربه كردى و سپر ايشان شديد تا ايشان پاداشن شما چنين كنند ، همچون سگى را كه كسى بپرورد ، چون بزرگ شود پرورنده را بخورد . پس خداى عزّ و جلّ پيغمبر را آگاه كرد و آيت فرستاد و گفت منافقان چنين همى گويند . * ( يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الأَعَزُّ مِنْهَا الأَذَلَّ . 63 : 8 ) * كه چون به مدينه شويم عزيزان ذليلان را بيرون كنند . و بدين آن خواست كه مهاجريان را اگر از مدينه بيرون نكنيم بارى خواسته بر ايشان هزينه نكنيم تا همه از گرسنگى بميرند . پس خداى عزّ و جلّ آيت فرستاد به جواب ايشان و چنين گفت : * ( هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلى من عِنْدَ رَسُولِ الله حَتَّى يَنْفَضُّوا وَلِلَّه خَزائِنُ السَّماواتِ وَالأَرْضِ وَلكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَفْقَهُونَ . 63 : 7 ) * پس يكى از ياران پيغمبر آنجا نشسته بود نامش زيد ارقم . اين سخن از عبد الله شنيده بود بيامد و عمش را بگفت ، و عمّش بيامد و پيغمبر را بگفت . و روز به نماز ديگر رسيده بود . پيغمبر تافته شد . عمر بن الخطَّاب اندر آمد ، پيغمبر را ديد تافته ، گفت : يا رسول الله ، چه بوده است ؟ گفت : عبد الله چنين گفت . عمر گفت : يا رسول الله ، دستورى ده تا من او را بكشم كه دل او از كفر هرگز پاك نشود . پيغمبر گفت : راست گويى و ليكن نخواهم كه مشركان گويند كه محمّد به دست خويش ياران خويش را همى كشد . چون عمر بيرون رفت ، پيغمبر ترسيد كه عمر كسى را