محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

209

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

پس پيغمبر را از ايشان خبر آمد . به طلب ايشان برفت و به بيراه بشد تا ايشان آگاهى نيابند . پس هم آگاه شدند و بگريختند و به كوهها اندر شدند . و پيغمبر عليه السّلام هيچكس را نيافت و به مدينه باز گشت . خبر غزوه ذى قرد پس چون پيغمبر عليه السّلام به مدينه آمد اشتران را به گياه بيرون كرد . و بنده اى داشت سياه نامش رباح ، او را با آن اشتران بفرستاد . پس عيينة بن حصن تاختن كرد و آن اشتران را براند ، و پنجاه مرد سوار با او بودند . رباح به تاختن خبر به مدينه آورد . و مردى بود از ياران پيغمبر نام او سلمه ، و تير انداز بود و نيك دويدى و صيّادى كردى و به تير آهو گرفتى ، و چنان بدويدى كه آهو را به پاى اندر يافتى . اين سلمه را رباح بديد . او را گفت اشتر ببردند . سلمه بدويد و ايشان را اندر يافت و تير همى انداخت . ايشان چنان پنداشتند كه پيغمبر آمد . اشتران دست باز داشتند و بگريختند . و سلمه از [ 198 b ] پس همى دويد ، و ايشان جامهء خويش همى افگندند و سلاح ، و همى گريختند . و سلمه از پس ايشان همى دويد . پس عيينة بن حصن از پس ايشان از مكّه همىآمد ، ايشان را گفت شرم نداريد كه چندين سوار از يك پياده همى گريزيد . ايشان باز گشتند و با سلمه حرب كردند . سلمه اندر پس سنگى نشست و تير همى انداخت و تا نيم روز با ايشان حرب همى كرد . آخر سلمه را هزيمت كردند . سلمه بدويد ، اندر نيافتندش . و چون نيم روز ببود ، پيغمبر عليه السّلام از مدينه بيرون آمد با ياران . كافران چون پيغمبر را بديدند ، بگريختند . و شب فرود آمد و پيغمبر بر سر چاهى فرود آمد نام او [ ذى ] قرد ، و آنجا آتش كرد و اشترى بكشت و ياران را طعام داد . چون ساعتى بود ، سلمه همى آمد و سه اسب از آن ايشان همى آورد و بسيار سلاح و رخت . و چون از دور نگاه كرد و آتش ديد نزديك آمد . پيغمبر را ديد نشسته و اشتر بكشته ، و بلال جگر آن اشتر بر آتش همى فگند و پيغمبر را همى داد تا همى خورد . چون يك زمان ببود ، سلمه فراز رسيد با اسب و سلاح كافران . پيغمبر چون او را بديد بستودش و دعا كرد و پيش خويش