محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

205

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

كودك حرب كنم . على گفت : من بارى هيچ عيب ندارم . اگر با من حرب خواهى كردن همچنانكه منم ، پياده بايدت شدن . عمرو خشم گرفت و از اسب فرود آمد ، و شمشيرى بزد و پاى اسب بيفگند و گفت : اكنون هيچ پياده نماند ، من اكنون خلق را از عذاب تو برهانم . و عمرو مردى بود كه در همه عرب از او مردانه تر نبود . پس با يك ديگر بر آويختند از بامداد تا نماز پيشين ، و هر ضربتى كه على بزدى ، عمرو رد كردى ، و هر ضربتى كه عمرو بزدى ، على رد كردى . پس على مر عمرو را گفت : نگفته بودى كه يار نياورم . گفت كه را به يارى آوردم ؟ گفت : آنك پسرت آمد . عمرو باز پس نگريد ، على شمشير بزد و پاى عمرو از ران ببريد و بيفگند . عمرو گفت : يا على ، مكر كردى . على گفت : * ( الحرب خدعة . ) * پس عمرو آن پاى بريده برداشت و سوى على انداخت . و على شمشيرى ديگر بزد و عمرو را به دو نيم كرد و به كنده فرود آمد و سوى مسلمانان رفت . چون خاك و گرد فرونشست عمرو بن عبد ود را كشته يافتند ، و دل كافران بشكست و به حرب فراز نيامدند . پس مردى از بنى غطفان نام او نعيم بن مسعود ، و مردى بود از مهتران ، خداى او را مسلمانى اندر دل افگند . به شب اندر برخاست در ميان چادرى و سوى پيغمبر آمد و مسلمان شد و گفت : يا رسول الله ، ديرگاه است تا دين پنهان همى دارم . اكنون مرا فرمانى بده . پيغمبر گفت : يا نعيم ، آن خواهم كه بشوى و اين كافران را بپراگنى . و نعيم با مهتران و با بو سفيان دوستى داشتى . همان شب برفت و جهودان را گرد كرد و گفت : شما دانيد دوستى من با شما و نصيحت كردن هميشه ، من كار شما با محمّد نه چنان بينم كه قريش و ديگر جهودان كه ايشان از راه دور آمدند و در آمدن پشيماناند ، و هر كسى به ناحيت خويش باز شوند . شما اينجا نتوانيد بودن ، نبينيد كه چندين روز است كه آنجا نشسته ايد ، و آغاز حرب همى نكنند تا شما كنيد . اگر ظفر يابند چيزى بربايند . همه گفتند راست گويى . اكنون ما را چه تدبير است ؟ گفت : من روى آن بينم كه با محمّد حرب نكنيد تا از مردمان مكّه و بنى غطفان گروگان نگيريد فرزندان و مهتران ايشان را كه با شما باشند ، تا از كار