محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

204

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

اندر آمد با شش تن ، و نتوانست برآمدن . چون بخواست شدن ، از اسبش بيفگندند . و على بن ابى طالب چون آن را بديد ، خويشتن را به خندق اندر افگند و بر بالا شد و از آن كافران نبرد خواست . كافر گفت : من نخواهم كه تو به دست من كشته شوى . على گفت : من خواهم كه تو بر دست من كشته شوى . كافر خشم گرفت و از اسب فرود آمد و پيش على آمد . على او را زخمى بزد و بيفگند و سرش ببريد . و از جملهء مبارزان قريش عمرو [ 197 b ] بن عبد ود بود ، و روز بدر حاضر بوده بود با قريش ، و از آنجا به هزيمت شده بود ، و بدين حرب خندق آمده بود . يك روز سلاح را اندر پوشيد و به لب كنده آمد تا كنده را ببيند ، و به گرد كنده همى گشت . گروهى بيامدند و على را پيش او همى ستودند و همى گفتند اين على غلامى است كه هيچكس با وى به حرب بر نيايد . عمرو را اسبى بود ملهوب نام ، بفرمود تا آن اسب را زين كردند و يكى آيينهء روشن ساخته بود كه هيچ سوار در آن نتوانستى نگريدن . بفرمود تا آن را بر پيشانى اسب بستند ، و عمرو آن اسب را بر نشست و پيش اندر آمد و از سر خشم اين شعر را با خويشتن همى گفت بر لب كنده . شعر اسرّج المهلوب لا طاقة لى * و أتنى بالدّرع يا ذا الرّجل و هلمّ السّيف و الرّمح معا * فاكرّ اليوم كرّ البطل خرج الفرسان من ساداتنا * كلَّهم قد فزّعونى بعلى خود بر سر نهاد و آهنگ كنده كرد با غلامى چند ، و اسب به كنده اندر افگند و خواست كه از آن سوى بر رود . چون هيچ جاى نيافت ، برگشت و از كنده برآمد . على آگاه شد كه عمرو به حرب او آمده بود . على به كنده فرود آمد و از آن سوى برآمد . عمرو را ديد بر اسب ايستاده . گفت تو كيستى ؟ گفت من علَّى بن ابى طالبم . گفت به چه كار آمدى ؟ گفت بدانكه ترا بكشم . عمرو گفت : من عيب دارم كه با تو