محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

200

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و داند كه شما شنبه كار نكنيد ، برويد و امشب بر محمّد شبيخون كنيد و او را با يارانش بكشيد ، و شما اين حصار دست باز داريد و برويد . گفتند ما حرمت شنبه نشكنيم . گفت : اكنون شما دانيد . بعد از آن از پس بيست و پنج روز كار بر ايشان سخت شد و از پيغمبر زينهار خواستند . پيغمبر گفت : من شما را به حكم خداى و از آن من زينهار دهم . جهودان گفتند ما را هم چنان زنهار ده كه بنى نضير را دادى كه با خواسته و زن و فرزند به شام شدند . پيغمبر گفت نكنم الَّا آنكه خداى فرمايد و حكم من بود . پس مردى بود و پيغمبر او را گرامى داشتى و او را به مدينه دست باز داشته بود ، و اندر ميان جهودان او را ملك و خواسته بود . جهودان گفتند او را سوى ما فرست تا با او چيزى بگوييم ، و نام آن مرد بو لبابه بود . پيغمبر كس فرستاد و او را بخواند و گفت : سوى اين جهودان شو و ايشان را نصيحت كن از بهر خداى و رسولش . بو لبابه برفت و بر در حصار شد . جهودان گفتند چه گويى كه محمّد همى گويد كه به حكم من از حصار بيرون آييد . اين مرد به زبان پاسخ نداد و ليكن ريش خويش بگرفت به دست ، و يكى دست بر گلو بماليد كه سرهايتان ببرد . پس برگشت و به لشكرگاه پيغمبر باز آمد . و پيش از آنكه او برسيد ، جبريل بيامد و پيغمبر را آگاه كرد كه اين مرد خيانت كرد و چنين كرد و آيت آورد و گفت : * ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا الله وَالرَّسُولَ وَتَخُونُوا أَماناتِكُمْ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ . 8 : 27 ) * و اين مرد آن خيانت از بهر خواستهء خويش كرد كه او را اندر ميان جهودان بود . پس آن جهودان به حكم پيغمبر از حصار بيرون آمدند ، گفتند اى رسول خداى ، با ما نيكويى كن و ما را ببخش . گفت : بر حكم مهتر شما سعد بن معاذ بسند كردم . گفتند ما نيز بسند كرديم . و اين سعد را تيرى بر دست زده بودند و خون همى آمد و باز نمىايستاد . آن جهودان برفتند و سعد را بر اسبى نشاندند و پيش پيغمبر آوردند . سعد گفت : همه را گردن ببايد زدن و خواسته شان غارت كردن و زن و فرزند برده كردن . پيغمبر شاد شد و گفت : يا سعد ، حكم چنان كردى كه خداى بفرمود . راست چون جهودان اين سخن بشنيدند هر چه بتوانستند گريختن ، اندر بيابان بگريخت ، و آنچه بماندند ،