محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
201
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
و مردمان اين حصار هشتصد مرد بودند ، پيغمبر بفرمود تا همه را دستها ببستند و خواسته ها بر گرفتند و به مدينه باز آمدند به آخر ذى القعده . و دستهاى اين مردمان سه روز بسته بود اندر آن زندان تا خواسته ها همه به مدينه باز آوردند . پس پيغمبر بفرمود تا به ميان بازار مدينه چاهى بكندند و پيغمبر عليه السّلام بر لب آن چاه بنشست و على بن ابى طالب را و زبير بن العوّام را بخواند و گفت شمشير بكشيد و يك يك را گردن همى زنيد و اندر اين چاه همى افگنيد . و كودكان و زنان را عفو كردند الَّا آن كودكانى را كه موى زهار برآمده بود كه ايشان را نيز بفرمود [ 197 a ] كشتن . و يك زن را بكشتند . و آن زنى بود كه از بام حصار سنگى انداخته بود و مسلمانى را بكشته بود . و چندى را مردم اصحاب بخواستند از بهر خويش . و مردى بود از ياران پيغمبر نام او ثابت ، و مهترى بود از جهودان نام او زبير و اين زبير ، ثابت را اندر وقتى به خون آزاد كرده بود به گاه اسيرى اندر . پس ثابت ، زبير را بخواست و زن و فرزندش را . پس اين ثابت پيش زبير آمد و از حال اهل بيت و خويشان بپرسيد . هر كه زبير او را نام برد گفت بكشتند . زبير ، ثابت را گفت اكنون نيكويى تمام كن ، مرا نيز از پس ايشان بفرست كه مرا زندگانى از پس ايشان نبايد . ثابت شمشير برگرفت و سر او ببريد . پس خواستهء جهودان قسمت كردند و خمس آن همه پيغمبر بر گرفت و كنيزكى ديگر ، و پياده را يك بهر بداد و سوار را دو بهر . و سنّت اين قسمت بر اين گونه بماند تا رستخيز ، و اين اندر ماه ذى القعده بود به سال پنجم از هجرت .