محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
189
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
نخستين از بنى نضير خواست . و پيغمبر عليه السّلام از مدينه بيرون شد به سوى بنى نضير . و او را خرى بود نام او يعفور ، بر آن نشست و برفت . و ابو بكر و عمر و على هر سه با وى برفتند از مدينه ، و به خرماستانها اندر آمدند تا به در حصار ايشان آمدند . و از سر ديوار حصار چون پيغمبر را بديدند ، در حصار بگشادند و بيرون آمدند و پيغمبر را گفتند كه به حصار اندر آى . پيغمبر نشد و بر در حصار از خر فرود آمد و بنشست و پشت به ديوار حصار باز نهاد . و اين قصّهء عمرو بن اميّه و آن دو تن را از بنى عامر كه عهد ستده بودند بگفت ، و آن ديتها كه واجب شده بود همه بگفت . پس گفت : مرا يارى كنيد اندر اين . گفتند يا ابا القاسم ، نعم و كرامة . ما خود هر دو را ديت بدهيم . و مهتران ايشان گرد آمدند چون سلَّام بن مشكم و حيىّ بن اخطب و كنانة بن [ ابى ] الحقيق برادر سلَّام ، و گفتند ما به حصار اندر شويم و قسمت كنيم ، تو باز گرد . پيغمبر عليه السّلام شاد گشت و گفت : بسيار قسمت مكنيد ، و ليكن چندانى كه مردمان را آسان بود . و پيغمبر با ياران بنشست و ايشان به حصار اندر شدند و تدبير كردند كه محمّد را بكشيم . سلَّام ايشان را گفت : مكنيد كه شما او را نتوانيد كشتن ، و او آگاه شود و اين عهدهاى شما بشكند و با شما حرب كند . ايشان فرمان نكردند . و كنانه برادر سلَّام گفت : من كينهء برادران از محمّد طلب كنم . پس سنگى پهن چون آسيا سنگى به بام حصار بر آورد برابر سر پيغامبر عليه السّلام . و مردى بود در ميان ايشان نام او عمرو گفتند اين سنگ بر سر محمّد فرو افگن . جبريل پيغمبر را آگاه كرد . پيغمبر ترسيد كه اگر ياران را بگويد همه به يك جاى بر خيزند ، و از حصار مردم بسيار بيرون آيند و ايشان را بگيرند . پيغمبر عليه السّلام تنها برخاست و ياران را گفت : من به حاجتى مىروم به ميان اين درختان ، و به ميان خرماستان اندر شد و راه مدينه گرفت . و دانست كه چون او رفت ياران را هيچ نگويند . و چون او از خرماستان بيرون آمد ، مردى از بنى نضير مىآمد ، بديد . و جهودان چون پيغمبر را نديدند على را گفتند پيغمبر كجا شد . گفت : به حاجتى برخاست . ايشان چشم مىداشتند تا آن مرد بيامد و به حصار اندر شد و ايشان را