محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
190
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
ديد به آشوب اندر . او گفت : شما را چه بوده است ؟ گفتند اين سنگ بر سر محمّد خواهيم زدن . گفت : من محمّد را بر در مدينه ديدم ، اكنون ديرگاه است تا به شهر اندر شد . ايشان بترسيدند و گفتند او آگاه شد از كار ما . بيرون آمدند و على را گفتند اين مرد مىگويد كه محمّد را بر در مدينه ديدم . على را عجب آمد . برخاست با آن ياران و خر را همى راندند تا به مدينه آمدند . پيش پيغمبر عليه السّلام در آمدند و گفتند يا رسول الله ، چه بود كه بيامدى بى آگاهى ما . پيغمبر گفت : ايشان بسگاليده بودند كه مرا بكشند ، و عهد را بشكستند . ايشان را از آن حال آگاه كرد ، و خداى عزّ و جّل آيت فرستاد و گفت : قوله تعالى ، * ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ الله عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَاتَّقُوا الله وَعَلَى الله فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ . 5 : 11 ) * پس محمّد بن مسلمه را بخواند و گفت : سوى بنى نضير شو و ايشان را بگوى كه با من غدر كرديد و عهد من بشكستيد ، من از عهد شما بيزارم . بر خيزيد و خواسته و زن و عيال بر گيريد و از اين پادشاهى هر كجا خواهيد شويد ، و اگر نمىرويد حرب را بياراييد . حيىّ بن اخطب گفت : چنين كنيم . و بر آن نهادند كه به شام شوند . عبد الله بن ابىّ [ بن ] سلول كس فرستاد بديشان كه چرا به فرمان محمّد از خان و مان خويش مىرويد ، از حرب او چه باك داريد . با دو هزار مرد من با شما ايستاده ام ، و اگر شما برويد من نيز با شما بروم ، و اگر شما را از اينجا بيرون كنند ، من نيز با شما بيرون آيم از مدينه و اگر با شما حرب كنند ، من نيز حرب كنم . نگر تا نرويد . چون بر اين نهادند كه بروند ، سلَّام گفت : برويم پيش از آنكه بتر از اين بود . حيىّ گفت : بتر از اين چه بود ؟ گفت : آنكه امروز مىگويد خانه ها را دست باز داريد و با خواسته هر كجا خواهيد برويد رفتن ، امروز به از آنكه فردا ما را به حصار گيرد ، آنگه گويد خواسته دست باز داريد . و با خواسته هر كجا رويم ، ما خواسته بيابيم . حيىّ گفت : نروم . سلَّام گفت : من بارى بروم . گفتند تو بهتر دانى . و خواسته بر گرفت و برفت . و ايشان فرمان نكردند و پيغمبر را كس فرستادند كه نمىرويم ،