محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

174

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

مسلمانان مجروح گشته ، از شادى زندگانى پيغمبر حركت كردند و همه گرد آمدند . و مشركان چون بانگ عبّاس بشنيدند ، همه سست شدند و دست از حرب باز داشتند [ 192 b ] و بر بو سفيان گرد آمدند و گفتند ما را [ ابن قمئه ] گفت كه پيغمبر را كشتم ، و عباس بانگ همى كند كه زنده است . بو سفيان گفت : سخن عبّاس راستتر باشد . و خبر كشتن پيغمبر و هزيمت مسلمانان به مدينه شد و خلق مدينه سر بيرون نهادند ازارها از سر بيفگنده و سر برهنه زن و مرد . پس ايشان را خبر آمد كه پيغمبر عليه السّلام زنده است . و زنى با فاطمه بيرون آمده بود . آن زن وى را گفت : يا بنت رسول الله ، باز گرد تا من بروم و ترا خبر آورم كه اگر پيغمبر خداى و على ترا بدين حال ببينند اندوهناك شوند . تو ايدر باش تا من بروم و پيغمبر به چشم خويش ببينم و ترا خبر آورم . فاطمه هم آنجا بنشست و آن زن برفت . و او را پسرى و پدر و برادرى هر سه با لشكر پيغمبر بود . چون به لشكرگاه آمد يكى را ديد افگنده و كشته . فراز شد و او را ديد ، برادرش بود . روى بگردانيد و گفت : حرام است روى تو بر من تا روى پيغمبر خداى نبينم . پس پدر را ديد ، همچنين گفت و همى رفت تا نزد لواى پيغمبر فراز شد ، و پيغمبر را ديد . عليه السّلام ايستاده با ياران ، و على را ديد ايستاده و لوا در دست گرفته . و آن زن خرم شد و باز گشت . و پيش فاطمه آمد و او را خبر آورد و به مدينه باز گردانيد . آنگه باز آمد نزديك كشتگان خويش ، و بنشست و مىگريست . پس چون بو سفيان آواز عباس بشنيد و از سر كوه لواى پيغمبر را بديد بر پاى ، مسلمانان بر او گرد آمده . كس را نشناخت كه كوه دور بود . بانگ كرد و گفت : يا محمّد ، كس پاسخ نداد . ديگر بار بانگ كرد و گفت : يا ابن ابى قحافه . پيغمبر فرمود كه پاسخش مدهيد . ديگر بار گفت : يا عمر ، يا عثمان ! كس پاسخ نداد . گفت همه را كشتند . عمر را صبر نماند . گفت : اى دشمن خداى ، چندانى هستند كه ترا بس است . بو سفيان آواز عمر بشناخت . گفت : يا عمر ، باللَّه كه بگوى كه محمّد را بكشتند يا نه ؟ عمر گفت : محمّد زنده است و آواز تو مىشنود . و ياران پيغمبر از او بترسيدند چون بر سر كوه آمد و غمگين شد ، بغمّ