محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

175

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

چنان كه خداى گفت : * ( فَأَثابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ 3 : 153 ) * يكى غم هزيمت و ديگر غم بو سفيان كه بر سر كوه آمد . و ايشان از آن بترسيدند كه ديگر بار حرب اندر گيرد . پس بو سفيان گفت : اعلى هبل . هبل را به بلندى بر آريد . پيغمبر مر عمر را گفت : جوابش ده كه * ( الله اعلى و اجلّ . ) * خداى بزرگتر و برتر و تواناتر . پيغمبر گفت : بياييد كه ايشان از ما بلندترند ، و خواست كه بر كوه شود ، نتوانست از گرانى دو زره كه داشت . و زره هر دو عظيم سنگى بود . در ميان كوه خواست كه بر سنگ بنشيند . طلحة بن عبيد الله سر فرو كرد ، و پيغمبر عليه السّلام پاى بر گردن او نهاد و بر پاى خاست و بدان سنگ شد و بنشست . پيغمبر طلحه را گفت : * ( وجبت وجبت ، ) * يعنى ترا بهشت واجب شد . پس خواست تا بالاتر شود . عبّاس بن عبد المطَّلب پيش رفت تا پاى بر دست و كتف وى نهاد و بالاتر شد و عباس را گفت : * ( رفع الله قدرك يا عمّ . ) * آنگاه بو سفيان پيغمبر را بديد گفت : يوماً بيوم يومنا . روزى به روزى . روز بدر شما را و روز احد ما را . پيغمبر گفت * ( لا سواء قتلاكم فى النّار و قتلانا فى الجنّة . ) * اين راست نبود هرگز ، كه روز بدر هر كه از شما كشته شدند به دوزخاند ، و هر كه در احد از مسلمانان كشته شد از ما به بهشتاند . و مردى بود از انصار نام او حنظله و با لشكر نيامده بود . چون خبر به مدينه شد كه پيغمبر را كشتند ، شمشير بر گرفت و بيامد به لشكرگاه مسلمانان ، پيغمبر را ديد بر سنگى نشسته ، و بو سفيان مىگفت : اين ابى كبشه اين ابى قحافه اين ابى الخطَّاب الا و انّ الايّام دول و الحرب بدل و يوما بيوم . حنظله شمشير بر كشيد و بر سر كوه شد . و با بو سفيان مردى ايستاده بود نام او شدّاد بن الاسود ، و اين حنظله شمشير بالا برد تا او را بزند . اين شدّاد بن الاسود شمشيرى بر حنظله زد و از سر كوه فرو غلتيد و بمرد . بو سفيان بانگ كرد كه يوما بيوم و حنظلة بحنظلة . و پسر بو سفيان كه در بدر كشته بودند ، حنظله نام بود ، يعنى اين حنظله بدان حنظله بدل است . عمر گفت : لا سواء قتلانا فى الجنة و قتلاكم فى النّار . پس عمر با جمعى از مهاجر بر سر كوه شدند با سلاح و بو سفيان را از آنجا فرود كردند . و پيغمبر عليه السّلام بر حنظله بگريست و گفت : فريشتگان گرد آمداند و از ميان اين