محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

169

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

* ( خُذْهَا يا عَلى . ) * و پنداشت كه على نستاند و نزند . پس چون على ذو الفقار بستد ، به حرب اندر شد . پيغمبر او را ديد دلير و به كار آمده ، و ذو الفقار از پس و پيش مىزد . و از قريش مردى پيش او آمد . على او را ضربتى بزد و او سپر بر سر گرفت . ذو الفقار از سپر بگذشت و بر سر آمد و تا سينه بشكافت . پيغمبر چون آن ضربت بديد از على گفت : * ( لا فتى الَّا علىّ و لا سيف الَّا ذو الفقار ) * . و پيغمبر با ده تن از انصار مانده بود و ديگر همه به هزيمت شده بودند . پس پيغمبر شمشيرى ديگر از نيام بركشيد و گفت : * ( من يأخذ بحقّه . ) * اين شمشير از من كه مىستاند به حق ؟ مردى از انصار ايستاده بود ، نام او سماك بن خرشه از بنى ساعده و كنيت او ابو دجانه ، گفت : [ 191 b ] يا رسول الله ، حق اين شمشير چيست ؟ گفت : آنكه بدين مؤمن را نكشى و از پيش هيچ كافر باز نگردى . ابو دجانه گفت : من ستانم . دست دراز كرد و شمشير از پيغمبر عليه السّلام بستد . و او را عصابه اى سرخ بود ، چون حرب كردى آن را بر پيشانى بستى . پس آن عصابه را بر بست و شمشير را بجنبانيد و پيش صف اندر بخراميد . پيغمبر عليه السّلام گفت : خداى عزّ و جلّ خراميدن را دشمن دارد مگر بدين جاى . و او حرب سخت مىكرد . مشركان بر او گرد آمدند و هفتاد جاى بر تن او بخستند و بكشتندش . پس مشركان غلبه كردند ، و بو سفيان ايشان را [ تحريض ] مىكرد . و همه زنان از سر كوه به زير آمدند و از پس لشكر بايستادند و دف مىزدند و نشاط مىكردند . و هند زن بو سفيان پاى مىكوفت و رقص مىكرد . پس چون مشركان غلبه گرفتند ، مسلمانان سه گروه شدند : گروهى به هزيمت باز مدينه شدند ، و گروهى مجروح شدند اندر حرب ، و گروهى در كوه پنهان شدند . و هند به راه اندر وحشى را گفته بود كه اگر عباس يا حمزه را بكشى ، هر چه بر تن من خواسته است همه ترا دهم . و بر تن او بسيار زر و سيم بود . چون از كوه فرود آمدند زنان بجملگى ، و از هر دو جانب حرب اندر پيوست . هند وحشى را طلب كرد و همه پيرايه از تن خويش جدا كرد و گفت : اينك من وعدهء خويش را وفا كردم ، اكنون وعدهء تو مانده است . حمزه را بكش و بياى و بستان . وحشى حربه