محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
170
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
برگرفت و به طلب حمزه شد . چون به حربگاه شد ، حمزه را يافت با مردى از مشركان حرب مىكرد نام او سباع بن عبد العزّى ، و او جوان بود و حمزه را پنجاه و پنج سال بود . و اين سباع را نام مادرش راى بود . حمزه مىگفت : اى پسرك راى ، حمله را پاى دار ، و حمله برد و او را ضربتى بزد و بكشت . چون باز گشت ، وحشى در راه از پس سنگ پنهان شده بود ، و چون حمزه را بديد ، حربه را بينداخت و به زهار حمزه فرو شد . حمزه آهنگ وحشى كرد ، و چون لختى بيامد سست شد و بيفتاد . وحشى فراز شد و آن حربه از وى بيرون كشيد و ديگر بزد و بكشت و باز گشت ، و نزد هند شد و پيرايه ها از وى بستد . و به لشكرگاه باز شد از حربگاه كه او را خود كسى ديگر به كار نبود . و مصعب بن عمير پيش پيغمبر عليه السّلام ايستاده بود . تيرى بر وى آمد و بكشت و لواى پيغمبر بيفتاد و بر سرش آمد . و عتبة بن ابى وقّاص برادر سعد [ ابى ] وقّاص سنگى بر پيغمبر انداخت . بر لبش آمد و دندان پيشين او را بشكست و خون به محاسن او فرو دويد . و سنگى ديگر بزد و بر ميان دو ابروش آمد و ابروش بشكست . خون به روى او فرو دويد و روى و چشمش پر خون شد . مردى ديگر اندر آمد از مشركان نام او عبد الله بن قميئه ، و پيغمبر بدان جراحت و خون مشغول بود ، شمشيرى بر پهلوى راست پيغمبر زد و نبريد . و پيغمبر از اسب اندر افتاد از گرانى زره و از خون بسيار كه از وى رفته بود ، و نتوانست برخاستن . ابن قميئه پنداشت كه پيغمبر را كشت . اسبش را بگرفت و بانگ كرد كه محمد را كشتم . و ياران پيغمبر چون آواز بشنيدند بترسيدند ، و آن ده مرد كه گرد پيغمبر بودند بپراگندند . و على بن ابى طالب رضى الله عنه همچنان به حرب اندر بود و جنگ مىكرد و از پيغمبر آگاهى نداشت . و پيغمبر بر پهلو افتاده بود و نتوانست برخاستن . تنها مانده حيلت كرد تا باز نشست و بر پاى خاست و بر زمين بنشست . و مردى از آن كسها كه با پيغمبر بود ، چون او را بيفگندند و مردمان هزيمت شدند ، همى شد تا به لشكرگاه مسلمانان ، و سعد بن ابى وقّاص را ديد . گفت : برو كه برادرت پيغمبر را بكشت . گفت : كدام جايگه . گفت : به فلان جاى . سعد