محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
168
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
* ( الآخِرَةَ . 3 : 152 ) * الى آخر الآية . و مسلمانان كافران را مىكشتند و غنيمت مىگرفتند . و آن پنجاه مرد تير انداز كه پيغمبر عليه السّلام بر سر درّه موكّل كرده بود آن را بديدند ، و گفتند دشمن هزيمت شد و مسلمانان همى غنيمت گيرند و ما چيز نداريم ، ما نيز بشويم به غنيمت گرفتن . آن مهتر ايشان گفت : فرمان پيغمبر دست باز مداريد و هم ايدر بايستيد . آنگه خلاف كردند . گروهى گفتند بباشيم و گروهى گفتند برويم . پس سى تن از پى غنيمت بشدند و بيست تن آنجا بايستادند بر سر درّه . و خالد بن الوليد بر پهلوى كوه شد با مقدار دويست مرد ، و سوى آن بيست مرد شد كه بر سر درهء كوه بودند و همه را بر جاى كشتند ، و به درّه بيرون آمد و از پس لشكر پيغمبر درآمد . و خالد بفرمود تا شمشير در نهادند و مسلمانان را مىكشتند . و سوارى بتاخت و بيامد و بو سفيان را بگفت . پس بو سفيان قريش را باز گردانيد ، و حرب ديگر باره اندر گرفتند و پيش و پس شمشير اندر نهادند به كشتن مسلمانان . و لواى مسلمانان افتاده بود . چون باز گشتند ، يكى سياه حبشى بود ، نام او صواب ، بجست و لوا را برگرفت و بر پاى كرد . و مسلمانان بديدند و شگفت داشتند . چون نگاه كردند خالد بن الوليد را ديدند از پس در آمده و مسلمانان را همى كشت و لشكر مسلمانان هزيمت مىشدند . و كافران غلبه گرفتند و گرد مسلمانان اندر آمدند . و پيغمبر عليه السّلام بر جاى بايستاد و بر نگشت . و ياران را مىخواند . و كس او را اجابت نكرد چنان كه خداى تعالى گفت : * ( حَتَّى إِذا فَشِلْتُمْ وَتَنازَعْتُمْ في الأَمْرِ . 3 : 152 ) * و پيغمبر عليه السّلام از جاى نجنبيد و مردمان را تحريض مىكرد . و ابو بكر و عمر را رضى الله عنهما هر دو جراحت رسيده بود و باز گشتند . و عثمان بن عفّان با دو تن از انصار بگريخت و از پس كوه پنهان شدند . و على بن ابى طالب رضى الله عنه پيش حرب اندر بود و كارزار همى كرد ، و شمشيرى كه داشت بر سر كافرى زد . و او خودى گران داشت ، خود را ببريد و كافر را بكشت ، و شمشير على بشكست . باز گشت و پيغمبر را گفت : يا رسول الله ، زخم كردم و كافرى را بكشتم و شمشير من نيز بشكست و شمشير ندارم . پيغمبر عليه السّلام ذو الفقار او را داد و گفت :