محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

164

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

عبد الله بن عمرو تا مردمان را باز خواند . عبد الله از پس مردمان بيامد و گفت : كجا مىشويد يا معاشر المسلمين و پيغمبر خداى را دست باز مىداريد به قول منافقى ، شرم از خداى نداريد . عبد الله ابىّ [ بن ] سلول گفت : ما ندانيم كه شما از بهر چه مىرويد و شما را حرب نبايد كردن ، و از دشمن بىحرب بگريزيد . پس هر چند حيلت كرد باز نگشتند . پس او رفت و جبريل بيامد و آيت آورد * ( لَوْ نَعْلَمُ قِتالًا لَاتَّبَعْناكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلإِيمانِ . 3 : 167 ) * گفت : ما را خداى بس . و با سپاه برفت . و آنجا دو تل هست از ريگ برابر يك ديگر ، و آنجا به جاهليّت اندر دو تن از جهودان از پيران ايشان هر روزى بر آن جايگاه بنشستندى و مردمان را مسئله كردندى ، و هر كه بگذشتى از او چيزى بخواستندى ، و آن تل را شيخان خوانند . پيغمبر آنجا فرود آمد ، وقت نماز ديگر بود ، و لشكر عرض كرد و هفتصد مرد مبارز بودند . و جز از پيغمبر عليه السّلام يك سوار ديگر بود و ديگران پياده يا بر شتر . و از ايشان كه با سلاح بودند صد تن زره داشتند ، و هر كسى را كه خرد بود باز گردانيد ، و از احد نيز باز گرداند . و ابو سعيد الخدرى به حرب بدر نبود ، و ليكن به حرب احد بيرون آمده بود و خرد بود ، پيغمبر او را باز گردانيد ، و عبد الله بن عمر و زيد بن ثابت و اسيد بن ظهير ، و براء بن عازب ، و آن مردمانى كه ايشان را از بدر باز گردانيده بود ، از احد نيز بازگردانيد ، و سمرة بن جندب را نيز از احد بازگردانيد كه خرد بود . و رافع از بدر باز گردانيده بود ، از احد نيز باز گردانيد . و به احد او را بالا بزرگ ديد ، دستورى دادش . سمرة بن جندب گفت : يا رسول الله ، رافع را دستورى دادى و مرا باز گردانيدى ، و من هر چند بالا كوتاهم ، اگر با رافع كشتى گيرم او را بيفگنم . پيغمبر او را نيز دستورى داد . و آن شب با سپاه آنجا ببود و مردمان را گفت ما را دليلى بايد كه به راهى نزديكتر ما را ببرد تا هم فردا حرب كنيم [ 190 b ] و كوه بگيريم و از پس پشت كنيم . دليلى را بياوردند نام او ابو حثمه از بنى الحارث . پيغمبر عليه السّلام چون نزديك روز ببود نماز بامداد بكرد و بر نشست . روز هشتم از ماه شوال بود برفت ، و آن دليل او را از راه بتافت و سوى زمينها و حايطهاى بنى الحارث بگذاشت . و مردى