محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

163

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

تبّعان يمن و پيش از اين به مدينه كسى آمده است كه نه مقهور و نگوسار باز گشته است . پيغمبر را عليه السّلام آن سخن او خوش آمد . گفت : من دوش به خواب ديدم كه اين شمشير من رخنه شد ، و چنان ديدم كه من دست به زرهى اندر كرده ام و آن زره مدينه بود كه من به مدينه اندر حصار شوم . و گروهى ياران بودند از مهاجر و انصار كه روز بدر حاضر بودند چون علىّ بن ابى طالب و عمر بن الخطَّاب و [ سعد بن ] معاذ و ديگران ، گفتند يا رسول الله ، اين صواب نبود ، و هرگز هيچكس به خانه اندر ننشست و دشمن به در او آمد كه نه ذليل آمد . ما را بيرون بر تا حرب كنيم و يكى روز نماييم ترا چون روز بدر . پيغمبر عليه السّلام گفت : بسازيد كه نماز آدينه بكنيم و بيرون شويم . و هفتم روز بود از ماه شوّال . مردمان بساختند و پيغمبر نماز كرد و سلاح اندر پوشيد و بكراهيت از خانه بيرون آمد . و اسبى بود او را سمند ، نام او مرتجز بر آن اسب نشست . مردمان چون كراهيت او بديدند گفتند يا رسول الله ، اگر ترا كراهيت آيد بيرون رفتن ، ما فرمان تو كنيم . اگر خواهى بيرون مشو . گفت : چرا پيشتر نگفتى ، اكنون كه سلاح پوشيدم نشايد ، كه هر كس كه سلاح پوشيد نشايد كه جنگ ناكرده بيرون كند . و اسب براند و برفت و هزار مرد با او برفتند . و به ميان ايشان اندر يكى اسب بود از آن پيغمبر و يكى از آن مردى كه او را بو بردة بن نيار خواندندى ، و از بنى الحارث بود از اوس . و پيغمبر عليه السّلام ابن ام مكتوم را بر مدينه خليفت كرد ، و لواى پيغمبر مصعب بن عمير بر گرفت از مهاجريان ، و عبد الله بن ابىّ [ بن ] سلول بيرون آمد بكراهيت . چون مقدار نيم فرسنگ بشد و به جايى رسيد نام او شوط ، عبد الله سلول بايستاد گفت : من ندانم كه كجا شوم . مردى كه فرمان بزرگان نبرد و فرمان كودكان كند ، با وى نبايد رفتن و بر خيره خويشتن را كشتن ، و هر كسى بر او گرد آمدند . چون مردم بسيار بر او گرد آمدند گفت : من اينك بازگشتم و هر كه سلامت جويد باز گردد . و سيصد تن با او باز گشتند . پيغمبر عليه السّلام باز نگشت ، و ليكن مردى از انصار باز فرستاد نام او