محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
162
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بهر كافران . پس بو سفيان او را بخواند و گفت : به ميان عرب اندر بيرون شو و مردمان را به حرب خوان . او گفت : من عيال بسيار دارم و محمّد بر من منّت كرده است و گردن من آزاد كرده . صفوان گفت : عيال تو بر من . او بيرون شد و يك سال به باديه اندر مىگشت و خلق را به حرب پيغمبر همى خواند . بسيار او را اجابت كردند و با او به مكّه آمدند . و بو سفيان اول روز از ماه شوال سپاه را بيرون آورد از مكّه ، و هبل را بر شترى نشاند و بيرون آورد . و بو سفيان زن خويش را بيرون آورد . و او را به بدر پدر كشته بودند ، عتبه و عمّ او شبيه . و امّ حكيم را كه دختر عم او بود ، نيز بيرون آورد . و عمرو بن العاص زن را بيرون آورد . پانزده زن را بيرون آوردند و با هر زنى دو سه خادمه بود . و جبير بن مطعم مهترزادهء مكّه بود ، و عمّش را طعيمه روز بدر كشته بودند . و پدرش را غلامى بود حبشى و دلير و حربى و به مزراق حرب كردى چنان كه حبشه كنند ، و نام او وحشى بود . جابر او را بخواند و گفت : محمّد عمّ مرا كشته است و با او دو عمّ است : يكى حمزه ، و ديگر عبّاس . اگر از ايشان يكى را بكشى تو آزادى . پس بو سفيان به در مكّه [ 190 a ] سپاه را عرض كرد سه هزار مرد حربى بود با سلاح تمام از مكّه و از عرب ، و از ايشان دويست بر اسب و ديگر بر شتران . و از ايشان هفتصد مرد بودند كه زره داشتند . برفتند و آهنگ مدينه كردند و همى آمدند تا به در مدينه . و آنجا كوهى هست و ميلى بالاى آن كوه هست ، و آنجا فرود آمدند . و پيغمبر را عليه السّلام خبر آوردند . مردمان بترسيدند و دانستند كه به كينه آمده اند كه به بدر خونها ريخته بودند . و عبد الله بن ابىّ [ بن ] سلول منافق بود . پيغمبر ياران را گرد كرد و مشورت خواست . عبد الله بن ابىّ [ بن ] سلول مهتر خزرج بود و آنجا در آن مجلس حاضر بود . گفت : يا رسول الله ، ما را صواب آن است كه ايدر بنشينيم تا ايشان به در شهر آيند ، و شهر را حصار گيريم و با ايشان حرب كنيم ، و ما را زنان و كودكان به سنگ يارى كنند . و ايشان از ما به عدد كمتر باشند . چون پيش ايشان بيرون شويم ، عدد ايشان از ما بيشتر است ، كه از مدينه سه هزار مرد حربى بيرون نيايد ، و هرگز ياد نداريم هيچ سپاهى به جاهليت اندر از گاه