محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
158
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
محمّد اثر ما نيابد . كاروانى بزرگ بساختند با خواسته هاى بسيار ، و بو سفيان با صفوان بن اميّه روى به شام نهادند . بر بيراه باديه اندر يكى دليل گرفتند نام او فرات بن حيّان ، و ايشان را به بيراه باديه اندر برد و به ذات عراق آورد . و آن منزلى است بر راه بوستان بنى عامر كه امروز حرم آنجا گيرند حجّاج . پس از آنجا بتاخت و به باديه اندر شدند و پيغمبر را خبر آمد . زيد بن حارثه را بفرستاد با سپاه تا بر كاروان تاختن كند . زيد آن راههاى باديه همى ندانست . به باديه اندر مىگشت تا ايشان را اندر يافت بر سر آبى فرود آمده كه آن را قرده خوانند ، و بر كاروان شبيخون كرد . و سپيده دم بود كه آنجا رسيد به بو سفيان با ياران بر جمّازگان نشسته ، و بگريختند و دليل بدانجا بماند . و زيد آن خواسته را قسمت كرد ، و اين در نيمهء ماه جمادى الآخر بود كه مهتر خيبر را بكشتند ، سلَّام بن [ ابى ] الحقيق ، به فرمان پيغمبر عليه السّلام . خبر كشتن سلَّام بن ابى الحقيق و اين سلَّام مهتر خيبر بود و مهتر همه جهودان بود و به خيبر نشستى ، و كنيت او ابو رافع بود ، و مردى بزرگ و سخندان بود و با خواستهء بسيار ، و هجو بر پيغمبر گفتى . و به مدينه اندر همه خلق از اين دو قبيله بود : يكى اوس و ديگر خزرج . و اوس كمتر بودند و با يك ديگر نبرد كردندى به نصرت . چون يك گروه كارى كردى ، اين ديگر كوشيدى كه همچنان كارى كردى . و آن هفت تن كه كعب بن الاشرف را بكشتند همه از اوس بودند كس از خزرج نبود . مردمان خزرج گرد آمدند كه ما را نيز بايد كه از جهودان مهترى بكشيم تا دل پيغمبر عليه السّلام شاد شود ، چنان كه ايشان كردند . و اين جهودان خيبر از همه جهودان بيشتر بودند و مهترشان بو رافع بود . پس گفتند ما او را بكشيم . پيغمبر را بگفتند . پيغمبر عليه السّلام گفت : نيك آيد . هشت تن گرد آمدند و همه جوانان و مردان مرد بودند و وقت رفتن سوى پيغمبر آمدند . پيغمبر دعا كرد و گفت : برويد و زنان و كودكان را مكشيد . ايشان برفتند وقت آفتاب زردى به حصار خيبر رسيدند . و آن حصارى بود