محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

156

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

چگونه بود . گفت : من به روى ايمنترم كه بر تن خويش . پس دست از دامن او باز داشت . لَوْ دُعِىَ الفَتَى لطَعْنَةٍ اجَابَ . و اين مثل عرب است كه گفته اند : جوانمرد را اگر به كشتن خوانند اجابت كند ، و اين مثل كعب از گستاخى و دليرى گفت و ندانست كه آن خود بحقيقت است ، و آنچه بر زبان رفت راست خواهد آمدن . پس چون از حصار بيرون آمد سلكان سلام كرد و گفت : آگه باش اى برادر كه آمدن من از مدينه بدان بود كه اين محمّد شوم است و در همه زمين ما قحط افتاد به تنگى و طعام نيست شد . كعب دست به ريش فرود آورد و گفت : من پسر پدر خويشم ، شما را نگفتم كه اين چيزى نيست و اين كار وى اصلى ندارد . سلكان گفت : مردمان را همه پديد آمد سخن تو ، و من خاصّه گرسنه شده ام و بدان آمدم به در تو تا مرا لختى گندم دهى يا خرما تا من به سر عيالان برم و هر چه خواهى گروگان دهم ، و چند ياران نيز با مناند بدين خرماستان نشسته ، شرم داشتند بر تو آمدن . من فراز آمدم تا بگويم تا مرا چه جواب دهى . كعب گفت : مرا بسى طعام مانده نيست ، و ليكن نتوانم ترا بيازردن . سلكان گفت : ما شب بدان آمديم تا اگر تو اجابت نكنى ، كس اين حال ما نداند . گفت : اجابت كنم و ليكن خواهم كه فرزندان را به من گروگان كنيد . او گفت : مرا رسوا خواهى كرد به ميان مردمان ، ما گروگان سلاحها آورده ايم تا پيش تو گروگان كنيم ، و سلاح از فرزند بهتر است ، و فرزندان ما را رسوايى بود و ترا مئونت باشد ، و بدين آن خواست تا چون ياران را فراز خواند و سلاح بيند كعب نترسد . پس كعب گفت : سلاح بيار روا باشد . سلكان ياران را بخواند . محمّد بن مسلمه با ياران فراز آمدند با سلاحها و پيش او بنشستند و حديث همى كردند . در جمله كعب با ايشان گفت : من شما را گفتم كه اين مرد شوم است و اين كار او بسى نپايد . ايشان گفتند هر چه تو گفتى ما را پديد آمد . كعب بن اشرف مويى داشت تا گردن و آن موى پر مشك و عنبر و عطر كرده بود . سلكان هر ساعت سر او فرا كشيدى و همى بوييدى و مىگفتى خوش عطرى است . چون از شب لختى نيك بگذشت گفت : لختى از اين سلاحها بر كشيد تا ببينم . سلكان گفت : ساعتى در اين خرماستان تماشا كنيم و حديث كنيم مگر اين غم كمتر شود ،