محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
151
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
را . تا جبريل بيامد و آيت آورد : * ( وَإِمَّا تَخافَنَّ من قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلى سَواءٍ 8 : 58 ) * . الآيه . گفت با ايشان حرب كن و ايشان را آگاه كن . پيغمبر عليه السلام بدين آيت شاد شد و برخاست و سوى قينقاع بيرون شد با ياران به تن خويش ، و صد تن بودند ، و ايشان را به نزديك مدينه حصارها بود و به در حصار بازارى بود . پيغمبر مهتران ايشان را بدين بازار در حصار كرد و به مسلمانى خواند و گفت : شما به تورات اندر دانيد كه من پيغمبر خدايم ، به من بگرويد ، و اگر مسلمان نشويد با شما حرب كنم . گفتند يا محمّد ، تو پندارى كه ما همچون قريشيم ، اگر خواهى كه ما را بيازمايى بيازماى تا حرب بينى كه حرب كردن كار ما است ، و مادر ما را از بهر حرب زاده است ، و حرب نه كار قريش است . پيغمبر عليه السّلام از ايشان باز نگشت . و كس فرستاد و عهد ايشان باز داد و گفت : من عهد بشكستم ، حرب را بياراييد . و روز ديگر بيرون شد و از شوال پانزده روز رفته بود . و ابو لبابة بن عبد المنذر را بر مدينه خليفت كرد ، و سپاه بيرون برد . و لواى پيغمبر حمزه داشت . و ايشان در حصار شدند و حرب نيارستند كردن . پيغمبر عليه السّلام پانزده روز بر در حصار بنشست ، و ايشان زينهار خواستند و بيرون آمدند بر آن شرط كه بر حكم پيغمبر بايستند . پيغمبر حكم كرد كه مردان ايشان را همه بكشيد و زنانشان همه برده كنيد و كودكان ، و خواسته شان غارت كنيد . و ايشان همه حلفاى بنى خزرج بودند . و همه خزرج را مهتر عبد الله ابىّ سلول بود ، و ايشان همه در حلف و عهد وى بودند . پس او پيغمبر را عليه السلام تضرّع كرد و خواهش كرد و ايشان را به جان بخواست . و پيغمبر جانهاى ايشان او را بخشيد بر آن شرط كه خواسته شان هر چه خواهد كند . پيغمبر او را اجابت كرد و ايشان را فرمود كه از زمين يثرب بروند تا خواسته هاشان غنيمت بود و ميان مسلمانان قسمت كنند . پس ايشان برفتند و به شام شدند . و ايشان هفتصد تن بودند جز از ضعيفان و پيران و كودكان . و ايشان را كشتمند و خرما بن نبود و ليكن چهارپاى بسيارشان بود و سلاح بسيار ، و مردمانى بودند پيشه ور . و هر چه اندر مدينه كار بودى ايشان كردندى . هر پيشه كه بودى از آهنگرى و كفشگرى و