محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

143

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

خداى عزّ و جلّ روزى مسلمانان كرده بود . عباس گفت : مرا درويش كنى كه مرا چندين خواسته نيست كه چندين كس را فدى دهم و چندين كس را بخرم . پيغمبر گفتا : يا عمّ ، آن دينار كجا شد كه چون از مكّه مىآمدى مادر فضل را دادى و گفتى اگر مرا بدين سفر اندر حادثه اى افتد به ميان چهار پسر قسمت كن . عبّاس گفت : تو چه دانى يا محمّد ؟ گفت : مرا خداى آگاهى داد . گفتا : خداى تو عالم السّر است اكنون دست بكش كه من گواهى دهم كه خداى يكى است و تو پيغمبر اويى . پس عبّاس مسلمان شد و گفت : يا محمّد ، اين سخن جز من و مادر فضل هيچكس ديگر ندانست . پس عبّاس چون مسلمان شد ، آن هر سه تن را فدا داد و ايشان نيز مسلمان شدند . و خداى عزّ و جلّ اندر شأن عبّاس آيت فرستاد و گفت : * ( قُلْ لِمَنْ في أَيْدِيكُمْ من الأَسْرى إِنْ يَعْلَمِ الله في قُلُوبِكُمْ خَيْراً يُؤْتِكُمْ خَيْراً مِمَّا أُخِذَ مِنْكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَالله غَفُورٌ رَحِيمٌ . 8 : 70 ) * گفتا بگوى عبّاس را كه اگر خداى عزّ و جلّ از دل تو نيكى داند يعنى خواسته در مسلمانى ترا بيش از اين دهد كه از تو بستدند ، و بدان جهان ترا بيامرزد . پس عبّاس بن عبد المطَّلب چون مسلمان شد توانگرتر از آن شد كه به كفر اندر بود . و عبّاس گفتى خداى عزّ و جلّ مرا وعده كرد بدين جهان به خواسته ، و بدان جهان آمرزش . اميد اين جهانى وفا كرد اميد آن جهانى نيز وفا كند . پس بو سفيان را گفتند تو نيز فدا فرست پسرت را . و بو سفيان مردى زفت و بخيل بود ، جواب داد و گفت : يك پسر كشته شد ، نتوانم ديگرى باز خريدن تا مرا نه خواسته بود نه پسر . ايشان را بگوى تا آن پسرم را چندان بدارند كه سير شوند ، و او را آنجا بگذاشت ديرگاه . وقتى از انصار مردى پير نام او سعد بن نعمان را به مكّه بگرفت و گروگان كرد از بهر عمرو پسرش ، گفت تا محمّد پسرم باز فرستد من ترا نيز باز فرستم ، و اگر او را بكشد [ 186 b ] من نيز ترا بكشم . پس اين سعد كس فرستاد از مكّه سوى اهل بيت خويش به بنى نجّار ، تا ايشان مر پيغمبر را خواهش كردند تا عمرو پسر سفيان به مكّه باز فرستاد ، و بو سفيان سعد را به مدينه فرستاد . و آن روز كه پيغمبر عليه السّلام از مكّه به مدينه هجرت كرد او را دو دختر مانده