محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
144
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بود به مكّه به خانهء شوهران ، و ايشان كافران بودند : يكى رقيّه زن عتبة بن ابى لهب بود ، و يكى زينب بود زن ابو العاص بن ربيع بن عبد العزّى بن عبد الشّمس بود ، و پيغمبر ايشان را به شوهر داده بود به روزگار خديجه پيش از وحى . چون پيغمبر عليه السّلام هجرت كرد ، مهتران قريش دامادان او را بخواندند و گفتند اين دختران محمّد را دست باز داريد تا ايشان را از شهر بيرون كنيم تا از پس محمّد بروند و ما شما را هر زنى كه خواهيد از مهتران به شما دهيم . عتبة بن ابو لهب رقيّه را دست باز داشت . و دختر سعيد بن عاص را زن كرد برادرزادهء عمرو بن العاص . و ابو العاص زينب را دست باز نداشت و خود او را دوست داشت و [ زينب نيز او را دوست داشت ، ] و قريشيان را گفت : من زن را دست باز ندارم اگر مرا بكشيد روا است . و او مردى بود معروف و بازرگان اندر مكّه با تجارت و امانت . و رقيّه به مدينه رفت و پيغمبر او را به زنى عثمان داد . و ابو العاص با زينب آنجا همى بود . چون لشكر قريش به بدر آمدند و ابو العاص را اسير كردند ، پس پيغمبر اسيران را فدا خواست . او را نيز گفت تو نيز خويشتن را باز خر ، و كس فرست تا درم بيارند . او كس فرستاد به زينب تا درم فرستد . زينب آن قدر كه توانست گرد كرد و تمام نبود . يكى گردن بند بود او را اندر او مرواريد و عقيق يمانى بود و دانه اى ياقوت بود ، آن از آن خديجه بود و بر گردن بستى . چون زينب را به ابو العاص داد . او را جهاز كرد . پس خديجه دستورى خواست از پيغمبر ، و پيغمبر آن گردن بند بگشاد و به دست خويش بر گردن زينب بست . چون زينب فدا فرستاد سوى پيغمبر ، و تمام نبود ، آن گردن بند را با آن درم بفرستاد سوى پيغمبر . چون پيغمبر آن را بديد در حال بشناخت كه بر گردن خديجه ديده بود و بر گردن زينب نيز ديده بود . پيغمبر را از خديجه ياد آمد و بر زينب نيز رحم آمدش . گريست و آب اندر چشم آورد و گفت : سخت كارى آمده است مر زينب را كه او يادگار خديجه ، مادر خويش ، از گردن خويش بگشاده است . مسلمانان چون پيغمبر را ديدند كه بگريست گفتند يا رسول الله ، ما اين گردن بند و اين فدا به تو بخشيديم و دل خوش كرديم ، تو اگر خواهى با زينب فرست و اگر