محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

140

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

براند تا به روحا ، و آن منزلى معروف است به مدينه بر يك منزل و مردمان مدينه همه پيش آمدند به تهنيت . و پيغمبر عليه السّلام نشسته بود . و يك تن از مهتران انصار ، نام او سلمة بن سلامه ، با شمشير پيش او ايستاده بود . و مردى بود مردانه و دلير و به حرب اندر بسيار مردى كرده بود و بسيار كس كشته از قريش ، مردم او را همى پرسيدند كه چگونه افتاد كه اين همه مهتران قريش كشته شدند ؟ او گفت : ايشان را ديديم همچون گنده پيران سر پر موى ، فراز ايشان شديم . و چنان بودند كه اسيران دست و پاى بسته كه همى ببايست كشتن . پس يك يك را همى كشتيم . پيغمبر را از آن سخن اندوه آمد كه بر قريش و قوم او استخفاف همى كرد . بانگ به روى زد و گفت : خاموش كه آن مهتران قريش بودند ، ايشان را خداى عزّ و جلّ هزيمت كرد ، و فريشتگان ايشان را خسته كردند . پس پيغمبر از آن منزل بر گرفت و به مدينه آمد و به خانهء سوده بنت زمعه كه زن او بود فرود آمد . و پدر اين زن زمعة ابن اسود بود و از مهتران قريش بود . و او بدين حرب كشته شده بود با دو برادر عقيل و حارث پسران اسود . و پدرشان اسود بن عبد يغوث به مكّه بود پير و ضعيف ، و پدر اين هر سه بود . و چون خبر كشتن زمعه و پسرانش به دو رسيده بود و به خانهء سوده بود . چون پيغمبر به خانهء او فرود آمد ، او همى گريست و زارى همى كرد . پيغمبر را از آن اندوه آمد . چون شب اندر آمد بر خاست و به خانهء عايشه شد و آن شب آنجا بخفت . و ديگر روز بامداد عبد الله بن كعب اسيران را اندر آورد و پرسيد كه پيغمبر به خانهء كدام زن بود ؟ گفتند به خانهء سوده ، و ندانستند پيغمبر از آنجا به خانهء عايشه شده است . پس عبد الله آن اسيران را به خانهء سوده آورد . سوده چون آن مهتران را دست بسته بديد چون عبّاس بن عبد المطَّلب و عقيل بن ابى طالب و سهيل بن عمرو و عمرو بن ابى سفيان ، او را هول آمد و آن مصيبت و آن غم فراموش كرد از غم ايشان . پس سهيل بن عمرو را گفت : يا بو يزيد ، همچنين به خوارى دستها به بند داديد تا شما را اسير كردند ، چرا حرب نكرديد تا همه را به غزو بكشتندى چنان كه پدرم و برادرانم را كشتند . و پيغمبر را عليه السّلام خبر آوردند كه اسيران را به خانهء سوده بردند ، و چنان پنداشتند كه پيغمبر آنجا است .