محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

141

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

پيغمبر عليه السّلام چون اين سخن بشنيد كراهيت آمدش . برخاست و به خانهء سوده آمد . چون از در اندر آمد سوده را ديد كه اين سخنان با سهيل بن عمرو مىگفت . پيغمبر آن را بشنيد و او را سخت ناخوش آمد . گفت : اى سوده ، بر خداى و پيغامبرش كافران را برآغالى ؟ و از خشم اندر خانه نشد و از پاى ننشست و همچنان بر پاى مر سوده را طلاق داد و باز خانهء عايشه شد . و اسيران را به خانهء عايشه برد ، و هر اسيرى را بدان كس داد كه گرفته بود ، و گفتا نگاه داريد تا ايشان را از مكّه كس آيد و فدا كند . پس سوده همه روز مىگريستى از مصيبت پدر و عمّان و از بهر آن طلاق كه پيغمبر او را داده بود ، و ننگ و عار از خداى عزّ و جلّ و از پيغمبرش . و هر چند خواهش كرد و كس فرستاد ، پيغمبر او را اجابت نكرد . و پدرش به مكّه بود اسود بن عبد يغوث پير و ضعيف و نابينا ، و آنجا به مكّه همى گريست بر سه پسر كه كشته شده بودند ، و سوده به مدينه همى گريست . و هر چه اسود نوحه كردى بر فرزندان و مرثيه به شعر بگفتى و به مدينه فرستادى سوى سوده تا همى گريستى بدان شعر و بدان نوحهء او . و از آن شعر يكى آن بود كه او اندر مكّه [ 186 a ] گريستن زنى بشنيد . گفتا اين زن را چه بوده است ؟ گفتند شتريش گم شده است بر آن شتر همى گريد . او آن را به نظم آورد و گفت : اين زن را بر شترى چندين ببايد گريستن و نبايد خفتن ، ما چرا بر كشتگان خويش نگرييم و چند بايد گريستن ما را . و اين شعر سوى سوده فرستاد به مدينه . پس زنان مدينه سوده را گفتند از پيغمبر عليه السّلام دستورى خواه تا تو به مكّه باز شوى سوى پدرت . سوده گفت : بر آن پير ضعيف نابينا اين دو عار چون نهم : يكى كه پسرانش را كشتند و ديگر كه دخترش را از خانه بيرون كردند ، و سوده زنى بود به زاد بر آمده و دانست كه پيغمبر عليه السّلام از همه زنان عايشه را دوستتر دارد . سوده خاموش بود تا پيغمبر به خانهء عايشه شد . او بر خاست و به خانهء عايشه شد و خود با پيغمبر سخن گفت و عذر خواست از آن سخن كه گفته بود . پيغمبر عذر او بپذيرفت . پس سوده گفت : يا رسول الله ، من زنى پيرم و نه از آن مىگويم كه تو مرا باز زن كن كه مرا حاجت بدان كار است