محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

135

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

اسيران و يك تن را بر آن نگهبان كردند از انصار از بنى نجّار نام او عبد الله [ بن كعب ] . پيغامبر عليه السلام او را گفت : نگه دار تا خداى عزّ و جلّ چه فرمايد . و روز شنبه بود آن حرب . پس پيغامبر ديگر روز زيد حارثه را بخواند و او را به مدينه فرستاد سوى آن مسلمانان كه به مدينه بودند و سوى رقيه دختر پيغمبر كه بيمار بود . چون زيد حارثه اندر مدينه آمد عثمان را به گورستان يافت ، و رقيّه مرده بود و او را به گور همى كردند . پس زيد بر سر گور رقيّه بنشست با عثمان ، و مؤمنان همه بر زيد گرد آمدند و خبر همى پرسيدند . و زيد خبر فتح و ظفر همى گفت كه چنين و چنين بود ، و عتبة ابن ربيعه و برادرش و پسرش و بو جهل و اميّه [ كشته شدند ] ، و آن مهتران قريش كه كشته شده بودند همه را نام همى گفت . و گفتا : عباس بن عبد المطَّلب را اسير كردند ، و [ جماعت ] اسيران را همه نام مىبرد . عثمان از آن شگفتى چشم بماليد و گفت : اى خداى من ، اين به خواب مىبينم يا به بيدارى ! پس نخستين كسى كه به مكّه شد مردى بود نامش حيسمان بن عبد الله الخزاعى ، شترى داشت دونده و از همه كس او نخستين به مكّه اندر شد . و اندر مكّه از مهتران كس نمانده بود مگر صفوان بن اميّه و بو لهب بن عبد المطَّلب و طالب بن ابى طالب و بو سفيان بن حرب . ايشان هر چهار به مزگت اندر نشسته بودند با گروهى از قريش و چشم همى داشتند كه كسى بيايد . ناگاه يكى به مزگت اندر آمد كه حيسمان خزاعى آمده است و به بطحا بر ايستاده و خلق بر او گرد آمده اند ، و همى گويند كه سپاه قريش هزيمت شدند و همه مهتران كشته گشتند و اسير كردند . صفوان كس فرستاد تا او را به مزگت آرند . او بيامد و پيش صفوان بنشست و خبرهاى هزيمت بگفت . ايشان را عجب آمد . گفتند از مهتران كه كشته شد و كدام اسير آمد ؟ او نام كشتگان و اسيران همى گفت ، و نام اميّة بن خلف نبود پدر صفوان كه نخواست كه اندر روى صفوان بگويد . چون بسيار خلق و بسيار مهتران را نام برد ، صفوان او را استوار نداشت . گفتا : اين مرد ديوانه شده است خود نداند كه چه مىگويد و كس را نشناسد . اگر خواهيد كه بدانيد كه اين ديوانه