محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
136
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
شده است و اين سخن به ابلهى مىگويد او را از من بپرسيد تا خود چه گويد تا بدانيد كه ديوانه است . ايشان او را به افسوس گفتند : صفوان به اميّه را چه خبر دارى ؟ او گفت : صفوان اينك بر شما نشسته است و شما بر من افسوس همى كنيد ، و و الله كه اميّه پدرش و على برادرش را هر دو كشتند . صفوان چون اين بشنيد فرياد بر آورد و بگريست ، و مهتران همه بگريستند و فرياد و نفير برآمد . و بو لهب بيمار بود . چون اين حال بشنيد شكمش فرو شد از غم ، و روز ديگر بر تنش آبلهء سياه بر آمد چون طاعون و تنش پاره پاره گشت و بمرد . و كس دست بر او نتوانست نهادن از آنكه گنده و تباه شده بود و به گور نتوانستند بردن . پس پسرش عتبة ابى لهب خانه را بر سر او فرود آورد و او را به زير خاك دست باز داشت ، و به مكّه اندر نوحه و زارى كردند شب و روز و گريستن بسيار كردند . و پيغامبر عليه السّلام آن روز بشارت به مدينه فرستاد و مردم را گرد كرد هم آنجا به لشكرگاه و از ايشان مشورت خواست از بهر غنيمت . گفتا : چه گوييد و چه صواب بينيد اين خواسته را و اين اسيران را . عمر بن الخطَّاب بر پاى خاست و گفت : يا رسول الله ، من آن بينم كه اين اسيران را همه بكشى و هر كسى را بفرمايى تا اسير خويش بكشد . على را بگوى تا عقيل را بكشد و حمزه را بگوى تا عباس را بكشد تا خداى تعالى داند كه اين مشركان را در دل ما هيچ مهر و محبّت نيست و هر كسى كس خويش را به دست خويش بكشد تا كسى بيگانه او را نكشد كه عداوت خيزد ، و اين خواسته همه به زير زمين اندر كنند . پس از آن اسيران كه آنجا نشسته بودند يكى عبّاس بود مر عمر را گفت : يا عمر قطعت الرّحم قطع الله رحمك . رحم ببريدى يا عمر خداى تعالى رحم ترا ببراد . و پيغامبر را عليه السّلام آن تدبير عمر ناخوش آمد . ديگر باره گفت مشورت كنيد تا چه بينيد ؟ عبد الله بن رواحه مردى بود از مبارزان انصار ، گفت : يا رسول الله ، من آن بينم كه يكى وادى بنگرى و پر از هيزم [ 185 a ] كنى و آتش اندر افگنى و اين غنيمت را بسوزى ، و اين اسيران را بدان آتش اندازى تا بسوزند . عبّاس ديگر باره همان سخن گفت كه عمر را گفته بود ، و باز پيغامبر را آن تدبير ناخوش آمد ،