محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

133

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

كشتگان اندر بگردم و بنگرم تا كه كشته شده است از قريش . پس به ميان كشتگان اندر همى گشت . بو جهل را بديد و هنوز زنده بود و جان همى كند . او را به قفا باز افگند و بر سينهء وى نشست . و با عبد الله بن مسعود سلاح نبود مگر عصايى ، و با بو جهل كاردى بزرگ بود . آن كارد از ميان بو جهل بركشيد كه سرش ببرد . بو جهل چشم باز كرد تا بنگرد كه اين كيست . عبد الله بن مسعود را ديد . و عبد الله به روزگار جاهليّت اندر شبان بو جهل بود . گفتا : يا شبانك گوسپندان ، سهمگن جايى بر نشستى . عبد الله گفتا : سپاس آن خداى را كه مرا چنين خرى داد . گفتا در من چه خرى ديدى ، مىبينى كه چندين مهتران قريش بكشتند ، مرا نيز از اين جمله يكى گير . پس گفتا اكنون ظفر كه را است ؟ گفتا خداى را است و پيغمبرش را و مؤمنان را . بو جهل گفت اندى كه من با ايشان نيستم . پس عبد الله بن مسعود سر بو جهل از تن جدا كرد و پيش پيغمبر آورد و بر زمين زد . پيغمبر عليه السّلام سجدهء شكر كرد . پس شب اندر آمد و مسلمانان بازگشتند و از گرفتن باز ايستادند و باز لشكرگاه آمدند . و اندران ميان چاهها بود كه آب اندر او نبود . پيغمبر عليه السلام بفرمود تا آن كشتگان را به پاى بكشند و بدان چاهها افگنند ، مگر اميّة بن خلف را كه او بر جاى بياماسيده بود و تباه شده ، او را نتوانستند كشيدن . پس او را به زير خاك ناپديد كردند . پس پيغمبر عليه السلام بر خاست و بر سر آن چاه شد و آن كشتگان را همه به نام بخواند و گفتا : يا عتبه و يا شيبه و يا بو جهل و يا فلان و فلان ، شما همه خويشان من بوديد و مرا دروغزن گفتيد ، و مردمان بيگانه مرا راست گوى داشتند ، و شما مرا از خان و مان بيرون كرديد ، و مردمان بيگانه مرا بپذيرفتند ، و شما با من حرب كرديد ، و مردمان بيگانه از بهر من حرب كردند ، و آنچه خداى عزّ و جلّ مرا وعده كرده بود شما را از عذاب و عقوبت ، اكنون راست شد و يافتيد . مردمان گفتند يا رسول الله ، سخن با كه گويى كه ايشان مردگاناند . پيغمبر گفت : ايشان همى شنوند و همى دانند چنان كه شما دانيد ، ليكن سخن نتوانند گفتن . پس پيغمبر عليه السّلام باز لشكرگاه آمد . و مردمان كه اخبار مغازى روايت كردند از علما اختلاف كردند اندر عدد كشتگان و اسيران . گروهى گفتند چهل و