محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

110

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ندهند مگر مردم مدينه . پس بو سفيان بر شتر نشست و با عمرو يك جا به كاروان شدند . بو سفيان هم آنجا به دو منزلى بدر كاروان را بداشت ، و هم آنگه مردى را به مزد گرفت نام او ضمضم بن عمرو الغفارى ، و او شترى داشت سخت دونده . و ميان كاروان و مكّه شش روزه راه بود و شرط كرد كه به سه روز بروم . و بو سفيان فرمود كه چون به شهر اندر شوى فرياد خواه و بر سر كوه بو قبيس شو و بانگ كن چنان كه همه اهل مكّه بشنوند ، و بگو كه مرا بو سفيان فرستاد از فلان منزل و همى گويد كه محمّد با دزدان يثرب آمده است و بر راه كاروان نشسته . اگرتان خواسته به كار مىآيد بياييد و الَّا آنگه هيچ نتوانيد يافتن . ضمضم برفت و او كاروان را هم آنجا بداشت . و پيغمبر هم آنجا بنشست به دو منزلى بدر ، و چشم همى داشت كه كاروان به سر چاه بدر آيد . و چون ضمضم برفت به سوى مكّه ، پيش از آنكه او به مكّه رسيد ، عاتكه دختر عبد المطَّلب عمّهء پيغمبر به خواب ديد به مكّه چنان كه مردى بر شترى نشسته به مكّه اندر آمد و به بطحاى مكّه بايستاد و بانگ كرد كه اى مردمان مكه ، مرويد كه شما را بكشند و هر كه آنجا رود باز نيايد . و همچنان بر شتر نشسته بيامدى و بر بام كعبه شدى و بانگ همى كردى . پس سنگى از سر كوه بو قبيس بكند و از سر كوه فرود آمد ، و آن سنگ پاره پاره شد و به مكّه هيچ سرايى نماند كه از آن سنگ پاره اى در آنجا نيفتاد . پس ديگر روز عاتكه عبّاس بن عبد المطَّلب را اين خواب بگفت . عباس بترسيد و گفت : اى خواهر ، اين خوابى سخت زشت است و همه اهل مكّه را بيم است كه غمى برسد بزرگ . اين خواب را پنهان دار و با كس مگوى تا بنگرم كه چه باشد . و عبّاس بيرون آمد غمگين و به مزگت آمد و خانه را طواف كرد . و [ وليد بن ] عتبه بن ربيعة بن عبد الشمس دوست عباس بود و به مزگت نشسته بود . عبّاس بر او بنشست و او عبّاس را گفت : چه بوده است كه روى ترش كرده اى ؟ عبّاس گفت : سلامت . گفت آخر ، و الحاح كرد . عبّاس وى را گفت كه نبايد كه كسى اين بداند . گفتا نداند . عبّاس آنگه خواب عاتكه او را بگفت . پس [ وليد بن ] عتبه از مزگت بيرون آمد . بو جهل را ديد آن