محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
111
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
خواب او را بگفت . بو جهل گفت : از اين سخن مينديش كه بنى هاشم همه دروغزناند مردان و زنان ، و ما از دروغهاى محمّد برستيم ديگر باره به دروغ زنان بنى هاشم اندر افتاديم . عبّاس گفت : اين چه سخن است ؟ بو جهل گفت : اين چه خواب است كه از عاتكه همى حكايت كنى كه او ايدون و ايدون گفت و به خواب ديد . عبّاس گفت : من خبر ندارم . گفتا : بلى دارى كه مرا از زبان تو حكايت كردند ، و اگر اين خواب را اثرى پديد نيايد ، صحيفه اى بنويسيم و به در خانهء كعبه فرو آويزيم كه به جهان اندر مرد نيست و زن از بنى هاشم دروغزنتر ، تا همهء عرب را . درست شود دروغزنى شما . عبّاس مردى خاموش بود و حمول ، از آن مجلس برخاست و باز خانه شد . بو جهل و آن هر كسى به خانه زنان را بگفتند . و خبر به عاتكه شد كه بو جهل مر عبّاس را چه گفت . پس چون شبانگاه بود عاتكه و منيعه دختران عبد المطَّلب با همه زنان بنى هاشم بيامدند و عباس را گفتند چرا هم داستان مىباشى كه بو جهل نام زنان بنى هاشم برد و نام دختران عبد المطلب برد ، و تو خاموش باشى و سخن نگويى و جواب او ندهى كه او همه مردان و زنان بنى هاشم را دروغزن مىگويد ، و تا كى اين احتمال را كار بندى ؟ و اگر او اين صحيفه بنويسد ، [ 179 b ] همهء بنى هاشم را اندر ميان عرب رسوا كند و تو سخن مىنگويى ؟ دستورى ده تا ما بيرون شويم و بو جهل را بدان سخن كه گفت جواب دهيم ، و ليكن نخواستيم كه بىدستورى تو رويم كه تو امروز بنى هاشم را پيشوايى ، و اين بى حرمتى با تو نكرديم . عبّاس گفتا : او اين صحيفه نيارد نبشتن ، و اگر او از اين سخن چيزى گويد من او را جواب باز دهم ، شما باز گرديد . ديگر روز عبّاس به مزگت اندر آمد و به جايگاه خويش بنشست . قريش هر كسى مجلسى گرفته بودند به مكّه . ناگاه از بطحاى مكّه بانگى آمد . مردم همه از مكّه بيرون دويدند سوى بانگ ، و عبّاس طواف همى كرد ، و آن ضمضم كه آمده بود بانگ همى كرد چنان كه بو سفيان فرموده بود ، و بر سر كوه بو قبيس برشد و بانگ كرد چنان كه همه كس آواز او بشنيدند . و همه خلق تافته شدند زيرا كه به مكّه اندر هيچ