محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

75

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

كس كه سخن او بشنيدند همه بگرويدند و دين بپذيرفتند . اين اسعد او را هر روز به محلتى بردى و مردمان سخن او مىشنيدندى و همى گرويدندى . و آنجا به مدينه هر جا كه محلتى هست بدان قبيله باز خوانند كه آنجا نشينند . و اسعد او را هر روز به محلتى ديگر بردى و از محلَّتها محلَّت بنى عبد الاشهل بزرگتر بود و مردان اندر او بيشتر بودند . و مهتر ايشان مردى بود نام او سعد بن معاذ بن نعمان بن امرؤ القيس ، و او مهتر همه مدينه بود و ميان او و ميان اسعد زراره خويشى بود از سوى مادر . پس سعد بن معاذ رسولى فرستاد سوى اسعد نام او اسيد بن حضير . و او مردى بود از بزرگان و مهتران ، گفتا برو و اسعد را بگوى اگر نه از بهر خويشى بودى من هم اكنون خون تو بريختمى . اين مرد را از محلَّت ما ببر كه ما را اجابت به دين محدث كه شما به مدينه آورديد [ 173 b ] نيست ، و اگر نروى من خود بيايم و خون تو و آن آن مرد بريزم . اسيد حربه بر گرفت و پيش اسعد بن زراره آمد . او را ديد با مصعب . پيغام سعد بداد و از خويشتن نيز گفت : من اگر سعد نكند من بكنم . پس اسعد را و مصعب را گفت : بر خيزيد و هم اكنون از اين محلَّت برويد . اسعد گفت : ما را با شما جنگ نيست ، اگر نخواهيد ما برخيزيم و برويم و ليكن تو بيا و بنشين و بشنو كه اين مرد همى چه گويد و چه مىخواهد . اسيد گفت : راست گويى . پس مصعب قرآن خواندن آغاز كرد و مىخواند . اسيد را خوش آمد و گفت : شما چون بدين دين اندر خواهيد آمدن ، نخست چه خواهيد گفت و چه كنيد ؟ گفتند : سر و تن بشوييم و به خداى تعالى از گناهان گذشته توبه كنيم و اين دين بپذيريم و بگوييم : اشهد ان لا إله الَّا الله و اشهد انّ محمداً رسول الله . اسيد برخاست و سر و تن بشست و توبه بكرد و بر دست مصعب مسلمان شد . پس اسعد را گفت : تو دانى كه محل سعد بن معاذ چون بزرگ است و من مىروم كه به بهانه اى او را سوى تو فرستم ، باشد كه اين سخن ، او نيز بشنود و مگر او را نيز خوش آيد و بگرود . پس اسيد بشد و به سوى سعد آمد . سعد اسيد را گفت چه گفتى و چه كردى ؟ گفتا من مردمانى را ديدم گرد اسعد و اين مرد نشسته ، و من ترسيدم كه اگر سخنى