محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
76
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بگويم در زمان اسعد را و آن مرد را بكشند . سعد گفتا من نخواهم كه به محلَّت من اندر كسى را بكشند خاصّه خويش مرا . و برخاست و حربه از اسيد بستد و بيامد . اسعد را ديد و مصعب را با هم نشسته ، و مردمان بر ايشان گرد آمده . ايشان چون سعد را بديدند بر پاى خاستند . سعد اسعد را گفت : اين مرد را به سلامت از اين محلَّت ببر تا او و تو به سلامت برهيد و هلاك نشويد . اگر حرمت قرابتى نبودى مرا با تو ، ترا بزدمى . اسعد گفت : نعم و كرامة . ما اينك رفتيم و ليكن چه زيان دارد اگر تو از اين سخنان چيزى بشنوى . سعد گفت : بگوى . مصعب سورت * ( أَلَمْ نَشْرَحْ 94 : 1 ) * برخواند . او را خوش آمد و از پاى بنشست و گفت : ديگر بر خوان . مصعب ديگر بر خواند . او را سخت خوش آمد و دين مسلمانى بپذيرفت و مسلمان شد . پس باز گشت و مردمان محلَّت بنى [ عبد ] الاشهل را گرد كرد و گفت : يا مردمان من به سوى شما چه مردم ؟ گفتند مردى گزيده و پسنديده و استوار و مهتر . گفتا : من بدين دين گرويدم و اگر به حق نبودى نگرويدمى ، و حرام است پيروى من بر آن كس كه وى بدين دين نگرود . و آن روز همه بنى عبد الاشهل مسلمان شدند و كس نماند . پس اسعد مصعب را همچنان به محلَّتها مىبرد تا به همه مدينه اندر محلَّتى نماند كه نه بيشتر مسلمان شده بودند ، مگر محلَّت اوس كه ايشان كمتر از خزرج بودند ، و خويشتن بزرگتر داشتندى و خويشتن را اوس ازره خواندندى . و ايشان را مهترى بود نام او بو قيس [ صيفى ] بن اسلت ، و شاعر بود . و آن مردمان محلَّت خويش را از مسلمانى باز داشت ، و گفتى اين سخنانى نيكو است كه اين مرد مىخواند و من شعر گويم از اين نيكوتر . و مردمان آن يك محلَّت مسلمان نشدند تا پيغمبر عليه السّلام به مدينه آمد و يك دو سال آنجا ببود و حرب بدر و احد و خندق ببود و سه چهار سال برآمد ، پس مردمان آن محلَّت نيز مسلمان شدند و نماز كردند و قرآن خواندند . پس چون سال بر آمد ، مصعب به مكّه باز آمد تا پيغمبر را عليه السّلام آگاه كند از آن خبر . و از مدينه هفتاد تن از اميران و مهتران با مصعب بيامدند تا پيغامبر را با خود ببرند ، چون ابن معرور و چون ابو جابر عبد الله بن عمرو بن حرام . و آن