محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
74
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
گفت : اى پسر ، بگوى . گفت : تو دانى كه از پس عمم بو طالب چند سختى و رنج به من رسيد و من چند صبر و احتمال كردم و از قريش چند ذلّ و خوارى كشيدم . اكنون دلم از مكّه سير شد ، و چندين سال است تا به موسم حجّ خويشتن را بر همه قبايل عرب عرض مىكردم و هيچ كس به من و دين من نگرويد . و خواستم كه كسى از آيندگان مرا به شهر و موضع خويش برد تا آنجا دين خويش بدارم ، كس را نيافتم مگر مردمان مدينه و زمين يثرب . و از ايشان پارسال شش تن بيامدند و به من بگرويدند . و امسال دوازده تن آمدند و با من بيعت كردند . و مرا همى خوانند و من با ايشان بخواهم رفتن ، تو چه بينى ؟ عبّاس گفت : اى پسر ، من نصيحت خويشتن از تو باز ندارم و من صواب نمىبينم كه تو با دوازده تن به مدينه روى ، و مردمان مدينه ده هزار و بيست هزار بيشاند و ميانشان پيوسته خلاف باشد . به جايى كه چندان خلق باشند به گفتار دوازده تن همهء شهر اعتماد نتوان كردن . و تو امروز به شهر خويش اندرى به ميان قبيله و قوم خويش ، اگر ده تن ترا سرد گويند ، دو تن آخر گرم گويند . و اگر تو آنجا شوى و ترا نپذيرند ، غريب و بى ناصر و معين و بىقرابت باشى و باز مكّه نتوانى آمدن . من ايدون صواب بينم كه كسى از اهل تو آنجا فرستى كه استوار باشد تا خلافتى تو بكند و ايشان را به دين تو خواند . اگر بگروند ، آن گاه به روى ، چون دانى كه خلق آن بيشتر به تو بگرويدند . و اگر نگروند بارى از عشيرت و قبيلهء خويش دور نيفتى و به غربت نمانى . پيغمبر چون اين بشنيد مر عبّاس را گفت : * ( يا عمّ ، جزاك الله عن نصيحتك خيراً . ) * و او را روى بوسه داد . پس پيغمبر عم خويش را مصعب بن عمير بن هاشم بن عبد مناف را بفرستاد با اين دوازده تن به مدينه . و چندان قرآن كه تا آن روز آمده بود مصعب دانست ، و شرايع اسلام آموخته بود . پس پيغمبر او را بفرستاد تا اهل مدينه را به اسلام خواند و ايشان را قرآن بياموزد . پس مصعب را به مدينه بردند و به خانهء مردى فرود آمد نام او اسعد بن زراره . ديگر روز مردمان مدينه بر وى گرد آمدند و مصعب ايشان را به دين پيغمبر خواند ، و قرآن كه دانست بر خواند . پس هر