محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
72
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پس چون پيغمبر بيامد و از عرب بود و نه از بنى اسرائيل بود ، چنان كه ايشان گمان برده بودند ، به دو كافر شدند و گفتند اين نه آن پيغمبر است كه ما پنداشتيم چنان كه خداى عزّ و جلّ گفت : * ( وَلَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ من عِنْدِ الله مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَكانُوا من قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا به فَلَعْنَةُ الله عَلَى الْكافِرِينَ . 2 : 89 ) * پس اين شش تن از مدينه بيامدند از خزرج آن سال به حجّ و نام ايشان يكى : اسعد بن زراره بود و كنيتش ابو امامه ، و ديگر : عوف بن حارث . و سوم : رافع بن مالك . و چهارم قطبة بن عامر . و پنجم عقبة بن عامر بن [ نابى بن زيد بن ] حرام . و ششم جابر بن عبد الله . و ايشان به منا فرود آمدند و مردمانى بودند نه سخت مهتر و نه سخت دون ، و مردمانى روى شناس بودند . پيغمبر عليه السّلام سوى ايشان شد و مسلمانى بر ايشان عرض كرد و قرآن بر ايشان خواند . ايشان را آن خوش آمد و بگرويدند . و از قرآن لختى بياموختند . پيغمبر خويش را بر ايشان عرضه كرد كه او را به مدينه برند . ايشان گفتند : يا رسول الله ، مردمان مدينه دو قبيله اند : يكى اوس و ديگر خزرج ، و ما همه از خزرجيم . و ميان اوس و خزرج عداوت است . اكنون ما برويم و خبر تو و دين تو ايشان را بگوييم تا اختلاف از ميان ايشان بر خيزد . پس آنگه ديگر سال باز آييم و ترا خبر بياريم تا عزيزتر باشى و با ما بيايى . پس اين مردمان برفتند ، و پيغمبر عليه السّلام به مكّه بماند . و كس را از آن آگاهى نبود . و ايشان به مدينه باز شدند . و اوس و خزرج را بگفتند و دين بر ايشان عرضه كردند . و قرآن آنچه آموخته بودند و بخواندند و ايشان را گفتند : اين محمّد آن پيغمبر است كه جهودان هر روزى نام او برند و به دو بگرويده اند و او را به آرزو همى خواهند . و اگر بدانند و حديث او بشنوند او را بيارند . اكنون شما زودتر او را بياريد تا در ميان شما باشد . مردمان را آن دين خوش آمد و قرآن و سخنان پيغمبر را بپسنديدند و بيشتر مردم بگرويدند . و به مدينه اندر كم سرايى بود كه اين چند آيت قرآن كه آن شش تن ياد گرفته بودند نياموختند . و آن سال همى شتاب داشتند تا وقت حجّ . پس چون وقت حجّ بود همه مردمان مدينه گرد آمدند و هم اين شش