محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
67
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بزنند و برانند ، و ليكن خويش ما است و گرسنه است و ما را دل بر وى همى سوزد ، برو و يك طبق انگور پيش او بر ، بنه و باز گرد و با او سخن مگوى كه ترا بفريبد و اين دين ترسايى بر تو تباه كند . غلام بيامد و آن طبق انگور پيش پيغمبر بنهاد و از دور بايستاد و همى نگريست . پيغمبر عليه السّلام دست فراز كرد و از آن دانهء انگور باز كرد و اندر دهان نهاد و گفت : بسم الله . غلام گفت : اى جوانمرد ، اين چه سخن است كه تو گفتى كه تا من از شهر خويش بيامدم اين سخن نشنيدم . پيغمبر گفت : اى غلام ، تو از كجايى ؟ غلام گفت : از شهر نينوا . پيغمبر گفت آن شهر برادر من است يونس بن متى . غلام گفت : تو كيستى و يونس را چه دانى ؟ گفت : من پيغمبرم و يونس پيغمبر بود ، و پيغمبران مر يك ديگر را برادر باشند . و آن غلام با پيغمبر حديث همى كرد . و عتبه و شيبه از دور همى نگريستند . پس غلام گفت : نام تو چيست ؟ گفت : محمّد و احمد . گفت : تو آن احمدى كه وصف تو به انجيل اندر است كه خداى عزّ و جلّ ترا به اهل مكّه فرستد و ايشان ترا بيرون كنند از مكّه ، و خداى ترا باز به قهر ايشان باز مكّه برد و دين تو به جهان اندر غلبه گيرد ؟ پيغمبر گفت : آرى . غلام گفت : دين خويش بر من عرضه كن كه دير است كه من ترا همى جويم . پيغمبر عليه السّلام مسلمانى بر وى عرض كرد و غلام بپذيرفت و بر پاى [ 172 a ] خاست و پاى پيغمبر بوسه داد . پس پيغمبر انگور بخورد و برفت به سوى مكّه . چون به نزديك مكّه رسيد به مكّه اندر خبر بود كه محمّد به طايف شد و او را براندند . و همه مكيّان جمع آمدند و گفتند يك ره كه از شهر بيرون شد ، او را به شهر اندر رها نكنيم . بو جهل از همه قبايل قريش بيعت بستد كه محمد را اندر مكّه نگذارند و پيغمبر به نزديكى مكّه به بطن النخل به نزديك ميلى از مكّه آمد و آنجا همى بود و آن شب آنجا نماز كرد و قرآن همى خواند و عبادت مىكرد بر آنكه ديگر روز به شهر اندر شود .