محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

66

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و پيغمبر عليه السّلام پياده بيرون آمده بود از مكّه و مانده بود سخت . و چون او را براندند ، نتوانست رفتن . و آن جوانان بر او شتاب همى كردند و بزدندش و سنگ انداختند ، و سنگى بر شتالنگش زدند و خون از وى روان شد . پيغمبر بشتافت و از حدّ طايف بيرون آمد پياده و رانده و غمگين و گرسنه و تشنه و خون آلود شده . پس آفتاب گرم بود و پيغمبر را رنجه بود ، بنشست تا بياسايد . و بگريست از درد پاى و از گرسنگى و تشنگى و ماندگى . پس بترسيد كه به طايف عذاب آيد و هلاك شوند كه به دو نگرويدند و استخفاف كردند . روى سوى آسمان كرد و گفت : * ( يا ربّ لا تؤاخذهم فانّهم لا يعلمون . ) * گفت : يا رب ، ايشان را مگير كه ندانند كه من پيغمبر توام . پس چون از حد طايف بيرون آمد و بياسود ، بر راه يكى رز بود مر عتبه را و شيبه را ، پسران ربيعه از بنى عبد الشّمس ، و هر دو خويشان پيغمبر بودند و بدان رز اندر بودند و شنيده بودند كه پيغمبر به طايف شده بود ، و ندانستند كه اهل طايف با او چه كردند . و در رز باز كرده بودند . و با ايشان غلامى بود مر شيبه را ترسا ، و از شهر نينوا آورده بودند و آنجا برده كرده بودند ، و اين شهر نينوا به شام اندر است ، و يونس عليه السّلام از آنجا بود . و اين غلام انجيل و تورات خواندى و به مكّه ترسايى كردى و نام وى عدّاس بود و غلام و عتبه و شيبه هر سه اندر آن باغ بودند ، و وقت انگور رسيدن بود . پيغمبر به در آن رز برسيد ، و حوضى آب بود ، پيغمبر بر لب آن حوض بنشست و بياسود و پاى همى شست از آن حوض و دست و روى بشست ، و ندانست كه آن رز از آن كيست . چون عتبه و شيبه از اندرون رز نگاه كردند ، پيغمبر را ديدند بر آن لب حوض نشسته بر خاك . دانستند كه او را از طايف بيرون كرده اند و برانده . ايشان را دل بسوخت از جهت قرابت و رحم . پس عتبه مر شيبه را گفت كه برادر ، اين محمّد است كه بر در اين رز نشسته است و از طايف همى آيد رانده و گرسنه . او را چيزى فرست تا بخورد ، و نخواستند كه روى او را نمايند . پس شيبه آن غلام را گفت : آن مرد را بينى كه بر لب آن حوض نشسته است ؟ گفت : آرى . گفت : او جادو است و ديوانه ، به هر كجا برود مردمان او را