محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

65

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بر راه يمن ، و ديه ها است سخت بزرگ . و به هيچ ديه اندر مزگت آدينه نيست . و به طايف اندر پاليزهاى بسيار است و كشت و رزهاى بسيار و آب روان و خرمى و به خوشى چون سغد سمرقند است . و مردمان مكّه را از طايف چاره نيست زيرا كه اندر مكّه نه رز است و نه درخت و نه ميوه ، و همه ميوهء مكّه از طايف است . و اندر جهان هيچ ميوه نيست كه اندر طايف نيست . و كم كسى بود اندر مكّه كه نه او را به طايف رزى بود يا باغى مگر كسى كه سخت درويش بود . و اندر سه ماه تابستان به مكّه اندر كس نباشد مگر درويشان . و مهترى طايف بدان زمانه سه برادر را بود : يكى را نام حبيب بود و ديگر [ 171 b ] مسعود ، و سديگر [ عبد ياليل ] ، و فرزندان عمرو بن عمير بودند از بنى ثقيف . پيغمبر عليه السّلام سوى ايشان شد تا مگر ايشان او را بپذيرند و از مكّيان نگاه دارند . پيغمبر پياده به طايف شد و آن هر سه برادر را بيافت و قصهء خويش ايشان را بگفت و گفت : من بدان آمده ام تا به من بگرويد و تن من بپذيريد و مرا از مكّيان نگاه داريد و نصرت كنيد . يكى از ايشان گفت : من به خداى سوگند خورم كه تو پيغمبر نيستى . ديگر گفت : اگر خداى ترا به پيغمبرى فرستاد به مكّه و طايف كسى يافتى كه او در به در نبايستى رفتن و زينهار خواستن ، و چرا خداى مهترى را از مكّه پيغمبرى نداد تا كس او را سخن نيارستى گفتن . و پيغمبر را عليه السّلام نوميد باز گردانيدند . و به اخبار تفسير اندر ايدون است كه اين آيت در شأن ايشان فرود آمد : * ( وَقالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ من الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ . 43 : 31 ) * و اين آيت ديگر هم اندر شأن ايشان آمد : * ( وَإِذا جاءَتْهُمْ آيَةٌ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتى مِثْلَ ما أُوتِيَ رُسُلُ الله الله أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَه . 6 : 124 ) * پس پيغمبر ايشان [ را ] گفت : [ چون ] مرا نصرت نكرديد ، اين حال كس را مگوييد تا من باز گردم ، و كس نداند كه من اينجا آمدم . و خواست تا قريش ندانند كه او به طايف شد به نصرت خواستن ، و ايشان او را نصرت ندادند و نگاه نداشتند ، و جوانان جاهل كه به طايف اندر بودند بخواندند و گفتند كه اين ديوانهء قريش بيرون كنيد تا امشب اندر طايف نماند .