محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

59

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

باز مزگت رفت و آن سورت را باز خواند . چون گفت : * ( تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى . 53 : 22 ) * مشركان گفتند كه محمد پشيمان شد از آنكه خدايان ما را بستود . و پيغمبر عليه السلام از آن سخت بترسيده بود و سه روز طعام و شراب نخورد از خوف خداى تعالى . پس جبريل آمد و اين آيت آورد : * ( وَما أَرْسَلْنا من قَبْلِكَ من رَسُولٍ وَلا نَبِيٍّ إِلَّا إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ في أُمْنِيَّتِه . 22 : 52 ) * گفت : خطاى بر زبان تو نرفت ، پيش از تو هيچ پيغمبر نبود كه نه چون وحى به دو فرود آمدى ، ابليس بر زبان او سخن راندى و مردمان را بدان بدانديش كردى ، جز آنكه خداى عزّ و جلّ فرموده بودى ، و خداى تعالى آيت خويش درست كرد و آن سخنان ابليس منسوخ كرد ، و پيغمبر را دل خوش كرد . پس ديگر بار مشركان از او جدا شدند و اين خبر سجود مشركان به حبشه افتاد كه قريش همه به محمّد بگرويدند و خداى را سجود كردند مگر وليد مغيره كه او پير بود و رنجور ، و سجود نتوانست كردن . آنگه مشتى خاك برگرفت به دست و به پيشانى باز نهاد . پس آن مردمان از ياران پيغمبر كه به حبشه بودند گروهى باز آمدند و گروهى آنجا بماندند تا آن وقت كه پيغمبر به مدينه آمد ، و پنج سال بر آمد و خيبر بگشاد . و از آن كسها كه باز آمدند يكى عثمان بن عفّان بود . پس چون پيغمبر عليه السلام خيبر بگشاده بود ، كس فرستاد به نجاشى و آن مردمان را باز خواند ، و شانزده تن از ايشان آنجا بمانده بودند ، و ديگران به مكّه باز آمده بودند . و آنان كه به مكّه آمده بودند ، كس به مكّه اندر نيارست رفتن . تا آنگه كه پيغامبر از مدينه به نجاشى نامه كرد به دست مردى نام وى عمرو بن اميّة الضّمرى . پس نجاشى ايشان را باز مدينه فرستاد و پيغمبر را هديه هاى بسيار فرستاد از جامه هاى يمنى و طرايفهاى حبشى و جامه هاى عدن و سلاح و بنده و كنيزك و دو استر فرستاد زينى ، يكى ماده نام او شهبا و يكى نر نام او دلدل ، و دو كنيزك از قبطيان نيكو روى يكى ماريه و يكى ابكر . و پيغمبر ابكر را به حسّان بن ثابت بخشيد كه شاعر پيغمبر بود ، و ماريه به خويشتن باز گرفت . و پيغمبر را از اين ماريه پسرى آمد نام او ابراهيم . دو سال بزيست ، پس بمرد . و حسّان را از آن ابكر پسرى آمد نام او عبد الرّحمن . و ما اكنون بر سر حديث شويم .